#اس_ام_اس_پارت_83
و به همین ترتیب:
ژینا: غمگین...
ویرا: تلخ...
کیانا: از ته دل...
الناز: و پایانی همراه مرگ...
روی لبای همه شون لبخند کجی بود که واقعیت رو نشون میداد! لبخند ی زدم! تا اینا هستن مرگ برای من چی کاره س؟
شروین هم وایستاده بود و با یه تای ابروی بالا رفته نگام میکرد! هی خدا الان من رفتم تو حس دوستام باید این بپره وسط افکارم؟
یه دختر گفت: شعر خیلی قشنگی بود همیشه اینقدر قشنگ شعر میگی؟
ذوقیدم! بی خیال شروین! بزار برم تو فاذ ذوقیدن!
من: ممنون ولی اونقدرا قشنگ هم نیست!
- حاضری مشاعره کنی؟
برگشتم سمت صدا! شروین بود! چشمام گرد شد! الان میخواست بگه من بیشتر از تو میفهمم؟
یعنی میخواست مشاعره رو ببره!
اخمام رفت تو هم!
لبخند شیطنت آمیزی زد! سعی کردم خونسرد باشم!
بی تفاوت گفتم: جدا؟ با تو؟ باشه من مشکلی ندارم!
شروین: مطمئنی؟ ولی چشمات یه چیز دیگه میگه!
وا؟ تو با چشمای من چی کار داری؟ حرفامو بچسب! چشمامو نگاه کنی لو میرم تو پایینو اون اطراف دهن و بینو رو نگاه کن بالا رو بالا نکن! هی دختره ی بی شعور اطراف لب وبینی رو واسه چی نگاه کنه؟ خجالت بکش! خیلی خوب منظورم این بود حواسش به حرفام باشه!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: فکر کنم مشکل چشمی داری! یه سَر بزن دکتر چشم! نمره ی چشمات رفته بالا!
این تیکه ی آخرش و آروم و با نفرت گفتم!
هر کی اونجا بود ریز خندید اما شروین همینطور ریلکس و خونسرد نگام می کرد!
شروین: خیلی خوب پس شروع کنیم؟
romangram.com | @romangram_com