#اس_ام_اس_پارت_82


سهراب شعرها سال هاست بی صداست...

ترانه ی دریا

طلوع آفتاب

داغی شن ها

سردی آب

صدای ها قوها,آهنگ بی کلام زندگی

و فرو رفتن در پایان زندگی!

شعر خیلی خوبی بود! و من... تو لحظه ی آخر تصمیمو گرفتم!

آتنا:

بعد از تموم شدن شعر همچنان چشمامو بسته بودم! یه آه کشیدم!

نمیدونم چی شد که صدای دست زدن های زیادی اومد! باز دیگه چی شده؟ بی خیال! همینطور چشمامو بسته بودم که یه صدایی از کنارم اومد!

پرید هوا از ترس! صدا خیلی نزدیک بود!

با چشمای گرد شده برگشتم دختره رو نگاه کردم یه دختر چشم ابرو مشکی!

! قیافه اش بد نبود! چی تنش کرده؟

یه مانتوی سفیدو شلوار کاربنی و یه مقنعه ی سورمه ای! آرایش هم کافی بود! ولی میتونست ملیح تر از این هم بزنه خوشگل تر میشد!

دختره با چشمای گرد داشت نگام میکرد! یهو یاد افتاد میخواستم بهش فحش بدم ولی با این ظاهرش دلم نمیومد زایه اش کنم!

واسه همین با لبخندی تنصعی که خیلی احمقانه بود بهش گفتم: گلم کاری داشتی؟

دختره با دستاش به طرف راستش اشاره کرد!

برگشتم و شوکه شدم! حدود 15,20 نفر وایستاده بودن و منو نگاه میکردن!

یهو روژینا گفت: مثل همیشه...

و سرشو چرخوند سمت آذین که کنارش بود و آذین گفت: متفاوت...

آذین شنیا رو که کنارش بود نگاه کرد و شنیا گفت: آروم...

romangram.com | @romangram_com