#اس_ام_اس_پارت_73


موژان برگشت سمت بچه ها و گفت: مورد مشکوکی نبود...

مگه قاتلم یا مظنون به قتلم که میگن مورد مشکوکی نبود؟ یا شایدم اینا گشت ارشادن اومدن منو بگیرن؟ یا خدا! خودت رحم کن قاتل بین ماست! سریع پریدم پشت ملیسا و خودمو قایم کردم و جیغ زدم!

همشون برگشتن سمتم و با چشمای گرد نگام کردن...

بی توجه به اونا با جیغ گفتم: ملیسا! ملیسا قاتله کو؟ من میترسم! نیاد منو بکشه بگه با دختر پسر مردم دوست شدی تازه صمیمی هم شدی اصلا شاید میخوان آدم ربایی کنن از مادر و پدرمون پول بگیرن , این گشت ارشادا مثل قاتلن,من از زندان میترسم...(یهو آروم شدم و خیره شدم به زمین و متکفرانه ادامه دادم: )ولی از بازداشتگاه نه...از بازداشتگاه نمیترسم! مگه چه فرقی دارن؟ (سوالی چهره ی متعجب و وحشت زده ی ملیسا رو نگاه کردم؟ )فرقی ندارن...هردوتا غذا نمیدن به آدم میزارن از گرسنگی بمیری...تازه مغازه و نمایندگی لباس های مارک دار هم ندارن که با لباس خریدن خودتو سرگرم کنی! والا! آدم حوصله ش سَر میره! به نظرم باید یه کم تجهیز بشه!

سرمو بلند کردم! الناز جلوم وایساده بود و با ترس نگام میکرد! چندباری تند تند شونه هامو تکون داد!

الناز: الو و و و و و و و کجایی دختر؟

بی هوا ژست گریه رو گرفتم و دست الناز رو گرفتم و کشیدم و گفتم: الووو چرا قطع کردی؟ چرا دوباره قهر کردی؟ یه چیزی میگم بعد قطع می کنم! میشه برگردی؟

یهو الناز زد زیر خنده! هوی چرا میخندی؟

الناز با خنده گفت: آتنا خوبی؟

بعد برگشت سمت بچه ها و گفت: چیزی خورده این دختر؟

همه شون با هم گفتن: نه!

الناز: به هرحال کسی نباید اینو ببینه! بهتره برگردیم خونه!

الناز دستمو کشید و خواست منو ببره سمت ماشین که جیغ زدم: نمیام! ولم کن!

الناز برگشت و با چشمای گرد شده که اندازه یه قابلمه شده بود نگام کرد و گفت: نه بچه ها این واقعا حالش خوب نیست!

بعد مکثی کرد و بعد دوباره با لحنی مظلوم شده و خر کردنی گفت: آتنا! قربونت برم! بیا بریم! آفرین دختر خوب!

مثل بچه های سرتق سرمو بالا انداختم و گفتم: نمیام به تو چه؟ هر کاری دوست دارم میکنم!

برای این که قدرتمو نشون بدم گفتم: اصن میخوام همین الان همین جا بر قصم!

الناز دستش تو هوا خشک شد و با چشمای گرد شده فقط منو نگاه میکرد!

ژینا خونسرد اومد سمت الناز که با چشای گرد شده زل زده بود به من و حتی پلک نمیزد و با دستش پلکای الناز رو روی چشماش فشار داد تا مقداری از گردیش کم بشه! بعدش اومد سمت من! خنگ نگاش کردم! دستشو گذاشت رو پیشونیم و بعدش یه دستگاه فشار از تو کیفش در آورد و به مچ دستم بست و یه دکمه ای رو فشار داد! منم گیج تر از هر زمانی نگاش میکردم! تا حالا به ژینا دقت نکرده بودم! چه خوشگله! اِ اِ اِ! این دختره خوشگلیشو از من قایم کرده بود؟ شیطونه میگه بخورمشااا! هی ی ی ی خجالت بکش دختر!

با چراغ قوه ی گوشیش تو چشمم نگاه کرد و بعد یه چوب بستنی از تو کیفش در آورد و کرد تو حلقم!

الان دقیقا عین این دکترا داشت منو چکاپ می کرد! خوب مگه من چمه؟

یه دستگاه فشلر هم به دستم بست و فشارمو گرفت؟

romangram.com | @romangram_com