#اس_ام_اس_پارت_71

مامان قرآن رو گرفت جلوم! قرآن رو بوسیدم و رفتم و مامان کاسه ی آب رو پشتم ریخت! آخه مگه دارم میرم سفر که آب میریزی مامان جون؟ این طوری که کنکور رو گند میزنم که زودتر بیام خونه! والا!

سوار ماشین شدم! قلبم تند میزد! استرس داشتم! آروین نگاهی به من انداخت و بعد با یه لبخند آرامش بخش گفت: خواهر گلم نگران نباش تو به خودم رفتی مثل خودم تیزهوشی حالا اگه یه ذره مثلا از من کمتر باشی و به جاش خر خون باشی اشکال نداره! از قدیم گفتن پسرا آیکیوی بهتری دارن! ولی قبول میشی!

خندیدم و یه چشم غره بهش رفتم!

جلوی در حوزه ام پیاده ام کرد و بغلم کرد و کلی بهم اعتماد به نفس داد! یه بسم الله گفتم و رفتم تو! سر جلسه بودم! میشد گفت سخته ولی برای خرخونی مثل من نه! البته بماند من اطلاعات عمومی زیادی درباره ی فیلم و بازیگرا دارم! وقتی اومدم تو دخترا رو دیدم! قرار گذاشته بودیم تا وقت جواب کنکورا با هم حرف نزنیم! برای ما وِراجا کار سختی بود ولی خوب خودمون قرار گذاشته بودیم حتی جواب سلام همدیگرو ندیم!

کنکور رو خوب دادم و با اعتماد به نفس اومدم بیرون! آروین اومده بود و منتظرم بود! رفتم سمتش .

یه لبخند ملیح زدم! و یهو پریدم بغلش و سفت ماچش کردم! و جیغ زدم: وای آروین محشر بود!

آروین خندید و گفت: میدونستم خواهر کوچولوی ما کنکور رو خوب میده!

با استرس سایت رو باز کردم! همه بودیم! همه ها! من-موژان-شنیا-آذین-روژینا-تینا-ساغر-ویرا-کیانا-درسا-ژینا-الناز-آنیتا-ملیسا-شروین بوزینه-مهراد-سامیار-هامین-پارسا-السا-آنا-آروین!

همه توی اتاق من بودیم! با این که اتاقم خیلی بزرگ بود ولی اگه سه نفر دیگه تو اتاق بودن امکان راه رفتن وجود نداشت!


تصمیم گرفتیم با بچه ها با هم جواب کنکور رو ببینیم! شروین هم که امسال با ما کنکور داشت! ملیسا میگفت به یه دلایلی دیر کنکور داده! 21سالشه! دوست ناشناس منم به یه دلایلی دیر کنکور داده و 21سالشه اینم 21سالشه! نکنه ... باز تو توهم زدی آتنا؟ آروین نگران من بود! روی صندلی چرخدار چرخیدم و تک تک نگاه های اونجا رو از نظر گذروندم! همه استرس داشتن! با ترس و نگرانی آب دهنم رو قورت دادم! دستام لرزش پیدا کرده بود! آخرین چهره ای که دیدم چهره ی شروین بود! دقیقاً قیافه اش بر خلاف چیزی بود که انتظار داشتم! انتظار داشتم الان با یه قیافه ی ریلکس و تمسخر آمیز نسبت به من و پوزخند مواجه بشم ولی... با اون چشمای نافذ آبی ش نگام کرد... لبخند ملیحی بهم زد و سرشو به نشونه ی تایید تکون داد... نمیدونم چرا ولی اون نگاهش به من اطمینان میداد! شاید به این خاطر بود که آدمی که همیشه باهاش لج داشتم الان... تو این موقع... دست از لجبازی کردن کشیده بود و کمکم میکرد...

تو جواب سر تکون دادنش سرمو به نشونه ی نه تکون دادم... با حالت بامزه ای اخماشو تو هم کشید و دوباره سرشو به نشونه ی تایید تکون داد... دوباره سرمو به نشونه ی نه تکون دادم.... سرشو تکون داد دوباره و منم دوباره سرمو تکون دادم... داشتم عصبیش میکرد...

با حالت ناراحت که بی شباهت به گربه ی تو شرک نبود اَزَش خواهش کردم شخص دیگه ای جوابا رو ببینه...

اخم کوچیکی با یه پشت چشم نازک که اصلاً معنی بدی نداشت برام اومد... دست به کمر و با اعتماد به نفس گفت: می خوای من به جات ببینم؟

آب دهنم رو قورت دادم و برای اولین بار سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم... آخه بگو زبون نداری بگی آره...

لبخند مهربونی زد و گفت: پس بیا این ور...

رفتم پیش آروین و تو جای قبلی شروین وایسادم... و تقریباً تو بغل آروین گم شدم... خوب چیه داداشمه...

سرمو گذاشتم رو شونه اش و نگاه نکردم...

شروین که رفت تو لیست همه ی دخترا هجوم بردن سمتش که ببینن... یهو یه صدای کرکننده ی جیغ و یه صدای گریه شنیدم... وای خدا... نه یعنی گند زدیم...

آروین آروم گفت: خواهر گلم نمیخوای سرتو بلند کنی؟

با چشمایی که پر از اشک بود و من بهش اجازه نمیدادم بباره سرمو بلند کردم و گفتم: نمیخوام ببینم گند زدم به کنکورم،به خدا من خیلی خوندم... خیلی تلاش کردم فقط چند هفته ی آخر رو نخوندم... باور کن...

اومدم بقیه ی حرفمو بزنم که آروین انگشت اشاره اشو گرفت جلوی دهنم و گفت: شششش! اگه بهم قول بدی ببینی منم قول میدم یه خبر خوب بهت بدم...

ترسیدم و گفتم: نه توروخدا!

romangram.com | @romangram_com