#اس_ام_اس_پارت_67

صبح ساعت 10 حرکت کردیم سمت تهران! ساعت 2 ظهر رسیدیم خونه! تو راه ناهار خوردیم! مامان و خاله ها و لشکر اقوام 12ام برگشته بودن ولی ما امروز برگشتیم! 18ام! مدرسه بسته شده! یعنی نه که بسته باشه ولی من و دوستام با مدیرمون حرف زدیم و گفتیم که مدرسه رو برامون تعطیل کنه و بعدا 19 اردیبهشت که امتحانات نوبت دوم شروع میشه برگردیم و امتحاناتمون رو بدیم! با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه! خسته بودم ولی هنوز انرژی داشتم!

من: سلام من برگشتم! حتما دلتون برام تنگ شده نه؟

اول از همه آروین منو دید!

آروین: بَه! سلام بر خواهر خوشگلم! چه طورمطوری؟ مطمئن باش اصلا دلم برات تنگ نشده بود برعکس بلکه از نبودنت آرامش کافی رو داشتم!

با حرص کیفم رو کوبیدم تو سَرِش!

آروین: آخ! آخ! چرا میزنی؟

من: میزنم چون شعور نداری!

آروین خندید!

من: میگم تو نمیخوای بری خونه ی خودت؟ خیر سَرِت خونه ی مجردی خریدی ولی یه بارم نرفتی اونجا بمونی!

آروین بینیمو کشید و گفت: دلم میخواد این جا بمونم پیش خواهر گلم و پدر و مادر عزیز! مشکلیه؟

من: خوب تو که اون خونه رو نمیخوای ، بده من برم توش! والا!

آروین ابروشو چندبار انداخت بالا!

آروین: نُچ , نُچ! نشد دیگه پر رویی موقوف! اگه یه کم بزرگ تر بودی حتما میذاشتم! ولی هنوز زوده!

من: زِدِحال! راستی! مامان و بابا کوشن؟

آروین خنده ی شیرینی کرد و گفت: چه عجب پرسیدی!

چشم غره ای بهش رفتم که بیشتر خندید! کوفت!

آروین: رفتن خرید!

خسته گفتم: آها ، باشه اومی فعلا شب به خیر!

و بی توجه به چشمای گرد شده ی آروین رفتم سمت اتاقم!

آروین از پش سرم داد زد: شب به خیر؟ منظورت همون ظهر به خیره؟

من: حالا همون!

و حواس پرت در حالی که خمیازه میکشیدم گفتم: صبح به خیر!


romangram.com | @romangram_com