#اس_ام_اس_پارت_66

تو خنگ نیستی! همه همینطورن! والا خوب اعتماد به نفس من که مریخه حداقل میبرتش مشتری! همه داشتن مرموز ما رو نگاه میکردن و شروین خبیث!

سعی کردم خونسرد باشم و خودمو بزنم به بی خیالی و تا حدی هم موفق بودم!

شروین: جرأت یا حقیقت؟

من: جرأت!

همه چشماشون گرد شد! خوب حقم دارن بیچاره ها اول نفرم که میگم جرأت! هیچوقت تا حالا برای این بازی حقیقت رو انتخاب نکردم!

ملیسا: جدا؟ اول نفری! خیلی باهات حال میکنم من جای تو بودم سریع میگفتم حقیقت خودمم اذیت نمیکردم که واقعا هرچی بگی از دست این هرکول برمیاد!

شروین: ملیسا!

ملیسا: والا خوب! ...بزار حرصمو خالی کنم حداقل! یه بار فرصت پیدا کردم تا حق همه ی اون خانوم سوسکه گفتنات و اذیت کردنات رو تلافی کنم! بعد رو به من گفت: این آقا یه بار سر به سر من گذاشت و منم میخواستم حرصمو سرش خالی کنم گوشیش تو اتاقش بود یه دوست دختر داشت که خیلی خوشگل بود! خوابیده بود که گوشیش زنگ زد تصمیم گرفتم برم نقش دوست دختر شروین رو بازی کنم تا رابطه شون شکرآب بشه و من دلم خنکشه! رفتم آروم گوشیشو بردارم که عین مجسمه ابولهول سریع مچ دستمو گرفت و از جاش بلند شد و گفت: چی کار میکنی! و خلاصه فهمید و دنبالم کرد و منم مجبوری واسه این که ازم بترسه یه بطری ودکا تو بار خونه مون بود رو برداشتم و گفتم بهش: اینو میبینی دیگه نمیبینی! آخه اون بطری مخصوص خودش بود همه شو سر کشیدم و به خاطر جنابعالی تا شب حالم بد بود یا یه بار دیگه سرکار با ماژیک سیاه روی روتختی سفیدم که خیلی دوسش داشتم نوشتم بود "دیووووووونه"و دنبالش شکلک خنده: ))! منو میگی قاطی کردم و بی حواس از اتاق رفتم بیرونو دستم به اولین دری که رسید بازش کردم و تموم رو تختی و بالش و...چیزهای دیگه ی اون اتاق رو تیکه تیکه کردم و آخر سر بی جون نشستم رو تخت پاره پوره و تازه فهمیدم رنگ رو تختیه پاره شده مشکی نیست و مال شروین مشکی بود و این کرمی و فهمیدم این اتاق مامان و باباس...

ملیسا داشت با حرص حرف میزد صورتش از حرص قرمز شده بود و واقعا نمیدونم چه طور نفس میکشید! حرصی شده بود! شروین ریز ریز میخندید پس شروین هم شیطنت داشت و ما نمیدونستیم...! یهو ملیسا با صدای بلند خیلی جدی و عصبانی گفت: کوفت...هر هر میخنده و از جاش بلند شد و رفت سمت شروین ...

خدایا خودت رحم کن...ملیسا رسید بالا سر شروین و با اخم زل زد تو چشماش! ...شروین قبل این که ملیسا فرصت پیدا کنه از جاش بلند شد و لُپ ملیسا رو بوسید و خواهرش رو تو بغلش گرفت و گفت: قربونت برم خانوم مهندس ...چرا خودتو حرص میدی!

شروین که انگار میدونست ضعف ملیسا ، خانوم مهندس گفتنه با گفتنش ملیسا مهربون شد و در واقع بهتره بگم: خر شد!: دی

ساغر که من هنوزم سر از کاراش در نمیارم با خوشحالی گفت: بچه ها ساعت 9 شبه بریم شام بخوریم! فردا حرکت داریم!

و هیچکدومم از بچه ها حتی خود شروین حواسش به بازیمون نبود این که آخرش من چی کار کنم و منم از این موقعیت سریع نهایت استفاده رو کردم و به بچه ها گفتم میرم ماشینمو روشن کنم و همشون ریلکس قبول کردن! داشتم میرفتن پایین که صدای "هی" گفتن دسته جمعی چند نفر باعث شد برگردم و یه لحظه دلم هری ریخت سکته رو زدم! همشون با چشمای گرد دستاشون رو مثل زامبیا به سمتم دراز کرده بودن و یه هی بلند گفته بودن یهو باهم گفتن: هوی کجا میری ... بازی...!

و من برای فرار سریع از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت ماشینم اون لشکرم دنبالم! سریع سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت ویلا!

اگه بیایم خونه همه بی خیال میشن ولی این امکان هم بود که بکشنم بیرون خونه و دوباره روز از نو روزی از نو...

واسه همین ماشین رو یه جا دور از دید پارک کردم و بدون این که لباسام رو عوض کنم رفتم سمت ساحل خصوصی ویلا! هیچکی جز اون دوتا فضول "ژِینا و الناز" از اونجا خبر نداشتن! و البته اونا هم یه بار خواستن از روش غیر مستقیم از زیر زبونم بکشن بیرون و بفهمن میدونم یا نه و من هم که فهمیدم و خودمو زدم به اون راه که نمیدونم از چی حرف میزنین... به ساحل که رسیدم خمشدم و با دستام زانوم رو گرفتم و منتظر شدم تا ریتم نفس هام به حالت عادی برگرده!

روی شنا نشستم و زُل زدم به دریای مواجِ وحشی...اون دور دست ها رو نگاه کردم چیزی جز قاطی شدن آبی دریا با آسمون ندیدم...پس اومدم وسط دریا...چیزی جز آب نبود...اومدم نزدیک تر و خیلی نزدیک...حالا برای هر کسی که در آستانه ی غرقه این یه امیده... یه نور...خدایا چی خلق کردی! شروع کردم به زبون آوردن افکارم!:

آدما چه قدر متفاوتن...چه قدر سختن...چه قدر بی معنی...واقعا عشقی مونده؟ زیر بام این شهر عشقی مونده؟ کسی هست که زجر دوری بکشه؟ ...کسی هست که دلش بی قرار باشه؟ یا همش پَستی؟ همش خواری و زجر کشیدن...همش...وای خدا...دلم برای آدمای واقعی تنگ شده اونایی که بی دلیل قهقهه میزدن...غروری نداشتن و پر از دوستی بودن...ساده بودن...ساده میخندیدن ولی واقعی بودن نه مصنوعی...همه چیز رو با هم نمیخواستن...

بازم فاز گرفته بودم منطقی شده بودم!

فکرم پرواز کرد به چند ساعت قبل...به دوستایی که داشتم...به دوستایی که به جرأت میشه گفت آخرین نسل واقعی دوستی و دوست داشتن بودن...واقعیتا چه قدر تلخن...درست مثل: ...

یه صدای بلند از پشت سرم گفت: تلخن ولی تو سخت نگیرشون هنوز آدمایی هستن که بی دلیل باشن تا یه روز کمک کنند...این صدا رو میشناختم ... این صدا یکی از اون نسل بود...ویرا...منطق گروه...به همه چیز درست نگاه میکرد...درست درک میکرد و راه درست رو میرفت...لبخندی اومد رو لبام...چه قدر اسمش بهش میومد...ویرا...تیزهوش!

****


romangram.com | @romangram_com