#اس_ام_اس_پارت_292
خندید و گفت: شرط داره!
با لوس بازی گفتم: چه شرطی؟
شروین: اول باید برام بگی چی شد که رفتی و چرا الان یهو تو حیاط خونه ی ما پیدات شد اونم بعد از 3ماه؟
با یاد آوری اون 3ماه بغض راه گلومو بست!
نشستم روی صندلی رو به روی شروین!
من: باشه!
شروین: ممنون!
من: برای چی؟
من: این که حتی اگه یه خوابم باشه هستی تا توضیح بدی!
لبخندی زدم و شروع کردم:
بعد از اون اتفاقات و بی هوش شدن من وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم برم! برم از این کشور تا فراموش کنم همه چیز رو! تو رو عشقمو و تموم خاطراتی که با تو داشتم! به بچه ها گفتم! تقریبا همه شون از دستم به شدت عصبانی شدن! مخصوصا ویرا که یه سیلی بهم زد سرِ این موضوع! و الان میفهمم اون راست میگفت! باید می موندم! به هرحال... آروین میخواست منو بفرسته لندن ، اما اونجا به قدر کافی ازت خاطره داشتم تا دست به خودکشی هم بزنم حتی! پس رفتم پاریس! شهر دلگیری بود مثل آب و هوای دل من! هفته ها میگذشت و با بچه ها در ارتباط بودم! هفته ی سومی که اونجا بودم روژینا با اِسکایپ باهام تماس تصویری گرفت! میگفت کار مهمی داره! میگفت دلیلی برای برگشتنم داره! چیزی نگفتم و نگران گوش دادم و نگاه کردم! بهم گفت! گفت که داستان حالا فرق داره! میگفت از همون روز اول که به هوش اومدم تو به همشون گفتی که دوسم داری ولی مجبورت کردن با کس دیگه ای نامزد کنی! روژینا میگفت که تنها کسی که حرفای تو رو باور کرده ، عشقتو باور کرده فقط خودش بوده! واسه همین وقتی من میرفتم کسی حرفی از اعتراف تو به من نزد چون انگاری این رفتن من برای همشون یه فرصت خوب بود تا بگردن و تعقیبت کنن و بفهمن که آیا واقعا دوسم داری یا نه! روژینا بهم گفت که ملیسا بهش گفته که همراه دوتا دیگه از بچه ها بیاد خونه شون تا بهشون ثابت کنه که شروین عاشق آتناس! ویرا و روژینا و کیانا رفتن! انگار جلسه خانوادگی بوده و خوب دخترا گفتن ما نمیخوایم بمونیم ولی ملیسا ازشون خواهش کرده تا یه جایی تو پذیرایی کنار سالن اصلی خونه قایم بشن و گوش بدن به مکالمه ها! روژینا بهم گفت ، همه چی رو تعریف کرد که تو چطوری سر مامان بزرگت داد زدی و چیا گفتی و چطوری نامزدی بهم خورده اما من نه ... باور نداشتم با تموم این حرفا با تموم این که به روژینا اطمینان کامل دارم باور نکردم ، باور نکردم! تک تک دخترا حرف زدن! من قسمشون داده بودم به هیچ کس ، دقیقا هیچ کس نگن من کجام! پس نمیتونستن بهت بگن من کجام تا بیای دنبالم و از طرفی نمیتونستن منو راضی کنن تا برگردم! هرروز بیشتر از 500 بار دخترا زنگ میزدن و اصرار داشتن من برگردم اما من باید از زبون خودت میشنیدم رو در رو! ولی چون نمیخواستم برگردم و تو هم نمیدونستی من کجام در نتیجه این اتفاق نمیتونست پیش بیاد! دو ماه که گذشت یه روز ... یه روز ...
با ترس و نگرانی سرمو بلند کردم و گفتم: شروین قول میدی سر این حرفی که میزنم عصبی نشی؟
با اخم و کاملا جدی گفت: نه!
با ترس آب دهنمو قورت دادم! چاره ای نبود باید این کارو میکردم! باید میگفتم!
ادامه دادم: یه روز ... یه روز... کاملا به طور اتفاقی کیا رو دیدم با یه دختر بود اما چه اهمیتی داشت؟ من تموم فکر و ذکرم پیش تو بود و خاطراتی که باهات داشتم و اشک میریختم و کنار رود سِن بودم!
کیا هم منو دید فکر کرده بود چون من اونو با یه دختر دیگه دیدم گریه کردم با ذوق اومد جلو و گفت: میدونستم ... میدونستم تو هم منو دوست داری واسه همینه اشک ریختی و اومد جلو تا بغلم کنه اما من سریعا از جام بلند شدم و رفتم عقب ... خوب حتی فکرشم منو دیوونه میکرد که کسی جز تو منو بغل کنه! کیا اخم کرده بود و طلبکارانه نگام میکرد! با اخم بهش گفتم که چی درمورد خودش فکر میکنه؟ من هیچوقت اونو دوست نداشتم و الان هم اصلا اونو ندیدم! کیا ولی فکر میکرد من بخاطر غرورم دروغ میگم!
نگاهی به شروین انداختم! یا خدا! صورتش سرخ شده بود از عصبانیت و رگ گردنش بالا زده بود و دستاشو مشت کرده بود و با اخم منو نگاه میکرد... آب دهنمو قورت دادم که یهو از جاش بلند شد و زد هرچی رو میز بود رو شکوند! خدا رو شکر کفش پامون بود! هم من هم شروین! رفتم سمتش و قبل از این که اجازه بدم کاری بکنه سرمو بردم جلو ...
بعد از اون گفتم: شروین اون یه اتفاق بود و وقتی به کیا فهموندم دوسش ندارم و بهش فهموندم که اشتباه میکنه و... و ... این اشکا بخاطر یکی دیگه س...! و کیا قول داد! قول داد که بره و هیچوقت برنگرده تا باعث از بین رفتن آرامش من نشه! حدودا چند هقته بعد ملیسا با اِسکایپ بهم زنگ زد و گفت: یه خانومی میخواد باهام حرف بزنه!
یه خانوم پیر بود و جدیت از قیافه ش میبارید! از همون اول حدس زدم که باید مادربزرگت باشه! فکرکردم که الان حتما میگه لطفا مزاحم پسرم نشو و برو پی کارت و نزدیک بود از فکر این موضوع بزنم زیر گریه! اما نه ... مادربزرگت با محبت باهام حرف زد ، چیزی که از قیافه ش معلوم نبود همین محبتش بود! از خاطرات دوران نوجوونیش گفت که عاشق یه پسر فقیر بوده اما پدر و مادرش اونو مجبور به ازدواج با کس دیگه ای کردن! دلم سوخت بد! خیلی بد! اونقدر که میخواستم گریه کنم اما انگار غده ی اشکم خشک شده بود! اما بالاخره بغضم شکست و زدم زیر گریه! مادربزرگت گفت که اون روز تو اون جلسه یه حرفی بهش زدی که خیلی روش تاثیر داشته و اونم این بود که بهش گفتی "شما چون خودت به عشقت نرسیدی میخوای ما هم نرسیم "! بعد از 3ساعت حرف زدن باهاش بهم گفت که برگردم که نگران اون نباشم! میگفت بیشتر از هرچیزی اینه که تو عذاب میکشی و روز و شبت معلوم نیست عذابش میده! خیلی با خودم کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم برگردم تا بشنوم از زبون خودت! از زبون خودت که دوسم داری!
سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشمای آبیش! لبخند تلخی زد و گفت: یعنی این همه منو آزار دادی واسه این که باورت نمیشد ، میومدی خودم به زور بهت میفهموندم!
بین گریه خندیدم!
شروین: دوست دارم!
romangram.com | @romangram_com