#اس_ام_اس_پارت_291
شروین: خیس میشی بیا تو!
دسته ی چمدونم رو با دست چپش گررفت و با دست راستش هم دست چپ منو گرفت و منو به دنبال خودش کشید سمت خونه!
وارد خونه شدیم ، چمدونم رو گذاشت یه گوشه و منو دنبال خودش کشید تو آشپزخونه! منو رو صندلی آشپزخونه نشوند!
با چشمای گرد گفتم: خوب خودم میتونستم بیام چرا دستمو کشیدی!
لبخند پر از دلتنگی زد و گفت: چون نمیخوام دوباره از دور بشی! میخوام سفت بگیرمت تا دوباره فرار نکنی!
با بغض گفتم: من فرار نکردم!
خم شد و پیشونیمو بوسید و بعد رفت سمت چایساز!
با اخم گفتم: نگو که میخوای چایی بیاری!
خندید!
اصن دلتنگی بلد نبودم چون هنوزم منو حرصی میکرد! میدونست من چایی رو مثل قهوه دوست ندارم! بعد اینطوری حرصیم میکرد!
با اخم گفتم: مرض نخند! خوبه بعد 3ماه داره منو میبینه ولی بازم کرم ریزی میکنه!
بلند تر خندید!
حرصی رفتم سمتش و تا اومدم لیوانو از دستش بکشم منو چرخوند و چسبوند با کابینت و دستاشو دو طرف کمرم روی اُپن قرار داد و در کثری از ثانیه ...
همراهیش کردم! عشقم بود! تموم زندگیم بود! وجودم بود! نفسم بود! آروم سرشو برد عقب و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم!
آروم گفت: میدونی چقدر دلم برای اذیت کردنت تنگ شده بود یا هنوزم نفهمی؟
با این که ته دلم عروسی برپا بود ولی با دلخوری گفتم: من کی نفهم بودم؟
لبخند پر شیطنتی زد و زل زد تو چشمامو گفت: بودی! اونقدر که نفهمیدی دوست ناشناس منم! اونقدر که نمیدیدی چطوری حاضرم برات جون بدم؟ اونقدر که باور نکردی تموم اون سکانس های توی فیلم عشقم واقعی بوده!
متعجب گفتم: شـ...ر...و..یـــ...ن!
لبخند زد و گفت: جونِ دل شروین؟
خندیدم و گفتم: خیلی خوب لوسم نکن بگو واقعا تو دوست ناشناسی؟
خندید و گفت: آره!
با کنجکاوی و فضولی گفتم: زودباش بگو بگو! چطوری فهمیدی من کیم؟
romangram.com | @romangram_com