#اس_ام_اس_پارت_293
سرمو بلند کردم و نگاش کردم!
ادامه داد: بیشتر از هرچیزی!
بیشتر از هرکسی!
بیشتر از خودت!
دوست دارم!
لبخند زدم و گفتم: منم دوست دارم!
لبخندی زد و چشماشو بست!
بارون شدتش زیاد شده بود!
دویدم بیرون تو حیاط و شروین هم دنبالم!
جلوم وایستاد و سرشو جلو آورد!
بعد از این که سرشو عقب برد گفتم:
به این باران قسم ،
آسمان آفتابی نخواهد شد ،
چون تو میخواهی،
به این اشک ها قسم،
دلم تنگ میشود
چون تو تمام دنیای منی،
به این لبخند تلخ باور کن
می توانی دوباره دوستم داشته باشی؟
می توانی دوباره باورم کنی؟
پس بگذار لبخند بزنم
شاید خواب باشد
romangram.com | @romangram_com