#اس_ام_اس_پارت_276


ببار که ناخواسته به پایان خواهد رسید این زندگیِ تلخ ما!

ببار که می خواهم قلب حوا را بشویی!

پاکش کن از عشق آدم!





1 ماه بعد:

شروین:

نفس عمیقی کشیدم!

من: بریم ملیسا!

با ملیسا رفتیم پایین! امروز حرفای زیادی برای گفتن داشتم!

همه بودن! مامان و بابا و مامان بزرگ و زن عمو و اون دختر عموی لوسم!

زن عمو و نینا با یه لبخند چندش آور نگام کردن! عمو و بابا و مامان نگاهشون نگران ، منو همراهی می کرد! خانوم بزرگ اما جدی و خشک نگاه میکرد!

دور از نینا ، کنار ملیسا نشستم!

خانوم بزرگ نگاهی به من و فاصله ی طولانیم با نینا انداخت و اخماشو تو هم کشید و گفت: چرا پیش نامزدت ننشستی؟

پوزخندی زدم و اهمیتی ندادم!

خانوم بزرگ وقتی دیدحالم زیادی خوب نیست ، بی خیال شد و نفس عمیقی کشید و با اون لحن خشک و جدیش شروع به حرف زدن کرد: می دونید که به زودی شاهد عروسی شروین و نینا خواهیم بود! اصلا تمایلی ندارم عروسی عقب بیفته! می خوام هرکی یه قسمت از کارا رو به عهده بگیره!

به نرمی پریدم وسط حرف خانوم بزرگ!

من: خانوم بزرگ!

برگشت و نگاهم کرد و یه تای ابروشو داد بالا!

از جام بلند شدم و گفتم: من به عنوان یه انسان حق ندارم؟

خانوم بزرگ اخماشو تو هم کشید و گفت: چرا داری!

ادامه دادم: پس من حق انتخاب دارم؟

romangram.com | @romangram_com