#اس_ام_اس_پارت_277


خانوم بزرگ بیشتر اخماشو تو هم کشید و گفت: یک بار گفتم نمیخوام دیگه در این مورد بحث کنیم!

پوزخندی زدم و گفتم: هه...به این مورد که رسیدیم من حق ندارم! چرا؟ چون شما ، بله شما خانوم بزرگ یه دیکتاتور کاملید! چون فکر میکنید تموم صحیح و و درست ها رو شما می دونید و ما شعور نداریم که تصمیم بگیریم!

خانوم بزرگ با عصبانیت پرید و سط حرفم و گفت: بسه!

داد زدم: بسه! همینه! وقتی به حرف حق می رسیم میشه "بسه"! نه خانوم بزرگ! نه! این بار من میخوام بگم بسه! بسه خانوم بزرگ! این بار من دیکتاتور میشم! بسه هرچی به احترام بزرگیتون حرفی نزدم! بسه هرچی به احترام موی سفیدتون درد کشیدم و لب نزدم! منم آدمم ، حق انتخاب برای زندگی خودم دارم! منم حق دارم تصمیم بگیرم با کی ازدواج بکنم! اصن ازدواج بکنم یا نه!

خانوم بزرگ با عصبانیت بی حد و مرزی داد زد: بسه شروین! من تصمیم میگرم نه تو!

پوزخندی زدم و گفتم: همینه دیگه! شما تصمیم میگیرید و دارید زندگی دو تا آدمو به آتیش میکشید!

خانوم بزرگ از قضیه ی آتنا خبر نداشت اما ملیسا به مامان و بابام فهمونده بود درد من چیه!

پوزخندی زدم و به نینا نگاه کردم و چینی به بینیم دادم و با انزجار گفتم: منظورم از دو نفر نینا نیست! چون نینا اصلا برای من مهم نیست!

یهو زن عمو با صدای بلندی هــــــــــــــــــــــه گفت و دستشو جلوی دهنش گرفت و بعد گفت: پسره ی ...

دستمو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و گفتم: زن عمو شما دیگه بس کنید! نمیدونم عمو چطور تحملتون میکنه!

زن عمو اخماشو تو هم کشید!

خانوم بزرگ: بسه شروین ، حرف دهنتو بفهم!

من: واقعیت تلخه خانوم بزرگ! من یکی رو دوست دارم! وجودم اسم یکی رو داد میزنه! یه دختر همه چی تموم! ( انگشت اشاره امو گرفتم طرف نینا ) دختری که با دخترایی مثل این که نگرانن 1 گرم چاق نشن زمین تا آسمون فرق داره! من دلم یه دختری رو میخواد که تازه یه هفته نیست فهمیدم اونم منو دوست داره! اما شما دارید زندگی هردوتامونو به آتیش میکشید! چون اون فکر میکنه من باهاش بازی کردم و دوسش نداشتم! حالا هم رفته! وجود من رفته تا فراموش کنه همه چیزو ولی داره درد میکشه و حتی هیچکس به من نمیگه که اون کجاس! این دختر که دارم ازش حرف می زنم 1 ماه قبل تو همین خونه تا سر حد مرگ رفت! درست وقتی که فهمید من نامزد دارم! البته اگه به من بود هزار سال بهش نمیگفتم نینا نامزدمه چون من اونو به زور دختر عموم حساب میکنم!

نینا زده بود زیر گریه! یهو با جیغ گفت: شروین چرا؟ چرا می خوای منو ول کنی به خاطر اون دختره ی آشغـ..

نزاشتم بقیه ی حرفشو بگه و بلند تر از خودش داد زدم: خفه شو! هیچکی ، تاکید میکنم هیچکی حق نداره به آتنا توهین کنه! از گُل کمتر نباید به اون دختر گفت!

نینا دوباره داد زد: چرا؟ مگه من چی کمتر از اون دختره ی ...

بلندتر از دفعه ی قبل داد زدم: خفه شو! یه بار حرفمو گفتم! دیگه تکرارش نمیکنم!

نینا بدو بدو رفت طبقه ی بالا و زن عمو هم بعد از این که نگاه بدی به من انداخت دنبالش رفت و بعد از چندثانیه هردوتاشون از پله ها اومدن و پایین و به طرف در خروجی رفتن و نینا گفت: من رفتم و دیگه هم برنمیگردم!

پوزخندی زدم و گفتم: برو به دَرَک!

زن عمو یه هه طولانی دیگه ی چندش آور گفت و به دنبال دخترش رفت!

خانوم بزرگ: باید از دل نینا در بیاری!

پوزخندی زدم و گفتم: از دل آرمیتا در نمیارم که هیچ! اون دختر رو هم نخواهم دید دیگه!

romangram.com | @romangram_com