#اس_ام_اس_پارت_275


تا که بارون آروم تر

دستای ما مال کی شد؟

دور شو از تنهایی

نه! من نمی تونم از تنهایی دور شم! دارم به استقبالش میرم! به استقبال تنهایی که قراره دنیامو فرا بگیره!

سوار یه تاکسی شدم و آدرس هتل رو دادم! مگه گریه ام بند می یومد؟ کارت اتاقم رو تحویل گرفتم و رفتم تو اتاقم! اصن نمیدونستم طبقه ی چندمه اتاقم کدوم اتاقه ...! دیدم هرچند لحظه یه بار در اثر اشک تار می شد! ساکمو وسط سوییتم تو هتل رها کردم و دویدم سمت اتاق خواب و خودمو انداختم رو تخت و زدم زیر گریه! هق زدم! گریه کردم! با تموم توانی که داشتم زار زدم! حق من این نبود! حق من این نبود خدایــــــــــــــــــــا! اونقدر گریه کردم که خوابم برد!

وقتی بیدار شدم هوا روشن بود! یعنی از همون اول هم روشن بود چون که ساعت اینجا با تهران فرق داشت! وقتی تهران بودم هوا تاریک بود و ساعت حدودای 5 بود!

پرده ها رو کنار زدم!

پاریس! یکی از قشنگ ترین شهرهای دنیا! هه ... چه اهمیتی داشت؟

به خدمات هتل گفتم که یه لیوان شکلات داغ برام بیارن! هواشون هم سرد بود و هم گرفته! بارونی بود! مثل دل من! شکلات داغ! هه! هنوزم نه! هنوزم لب به قهوه نمی زنم! شروین تو هر کاری کنی نمیتونی تو این یه مورد منو تغییر بدی!

نگاهی به آسمون انداختم!

آسمان ببار!

بخاطر دل تنگ من ببار!

بخاطر دوست داشتن ببار!

بخاطر بودن و نبودن ببار!

بخاطر لبخندهای تلخ ببار!

ببار که حوا به عشقش نرسید!

ببار که حوا سیب را نچیده به زمین آمد!

ببار که آدم سیب را خورد و در بهشت ماند!

ببار!

بخاطر تنگ غروب بارانیِ معروف ببار!

بخاطر تنهایی های حوا ببار!

ببار که آدم حوای دیگری دارد!

romangram.com | @romangram_com