#اس_ام_اس_پارت_272


از پشت شیشه قطره های بارونو لمس کردم! حتی لبخندای اینجا با لندن فرق داشت! چون این جا کسایی رو داشتم که بودن تا باشن تا بمونن تا نرن تا پشتمو خالی نکن تا پشتشونو خالی نکنم تا دوسم داشته باشن تا دوسشون داشته باشم تا برای همشون بمیرم ولی اون" یک نفری" که میخوام برام نمیره!

***

کیانا اومد چیزی بگه که دستمو به نشونه ی سکوت بالا آوردم!

من: فقط باید یه خبری رو بدم بهتون قبل از این کار ، ساعت 4: 30 صبح به وقت تهران ، 22وم این ماه ، سهیل و فرناز میان ایران! قرار بود باهم 3 نفری سوپرایزتون کنیم اما مثل این که قسمت نیست! خودتون برید دنبالشون! اگر ... اگر سراغ منو گرفتن بگید حالا حالا ها نیست...!

همشون فقط منو نگاه میکردن!

قطره اشکی از چشمای ژینا سرازیر شد!

کیفش از دستش افتاد!

ژینا: چی میگی آتی؟

ویرا اومد جلو! صورتمو تو دستاش گرفت و زل زد تو چشمام!

یادمه یه وقتایی از تیرگیه چشمای ویرا میترسیدم اما حالا خودم اونقدر قلبم سیاه شده که دیگه نمیترسم از این چشما!

با بغض گفت: بهم بگو با رفتنت چیزی درست میشه؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که طرف راست صورتم سوخت!

شنیا دستشو جلوی دهنش گرفت و گفت: ویرااااا!

ویرا کلافه دستی به صورتش کشید! پشت کرد بهم و بعد از چند ثانیه با چشمای خیس برگشت طرفمو گفت: دِ آخه لعنتی چرا چیزی میگه که...

هق زد و نتونست بقیه ی جمله شو بگه!

برام مهم نبود که ویرا بهم سیلی زد! درکش میکنم! خوشحالم! خوشحالم که همچین دوستی دارم! خوشحالم که به خودش اجازه میده تا بهم سیلی بزنه تا راه درست رو انتخاب کنم!

آروم با یه لبخند تلخ گفتم: ویرا مهم نیست! اصلا مهم نیست! تو همیشه منطق گروهمون بودی و هستی! همیشه راه های درستو انتخاب کردی! همیشه واقعیتا رو از راه منطق بررسی کردی! اما این بار ... بزار برعکس منطق عمل کنم! بزار فرار کنم! بزار یه بار هم به جای مقابله با مشکلات فرار کنم! من باید برم! فرقی نداره کجا! پاریس یا لندن! آمریکا یا آلمان! من فقط میخوام برم! من باید برم تا اون عشقی که تو وجودم ریشه کرده و تموم وجودمو گرفته رو فراموش کنم! تا تیشه به ریشه ش بزنم! پرسیدی با رفتنم چیزی درست میشه؟ آره درست میشه! خودم درست میشم! خودم!

چشمام خیس بود! داشتم درد میکشیدم! شنیا جیغ زد: خل شدی آتنا؟ یا شایدم دیوونه! یا روانی؟

لبخند تلخی زدم و گفتم: آره من دیوونه م! دیوونه شم! بدجوری دیوونه شم!

الناز لب پایینشو گزید و بعد از مکثی گفت: آتی نمیشناسمت! تو آتی نیستی! تو همون آتی نیستی! همون آتی شر و شیطون و قدرتمند و لجباز نیستی! ضعیفی! انگار خون تو بدنت نداری! انگار باور کردی که اینجا آخرشه! شدی همون آتی که وقتی مینا مرد! همون آتیِ دوره ی مرگ مینا! نمی شناسمت! من می رم!

عقب عقب رفت سمت در و ادامه داد: من می رم و وقتی بر می گردم که همون آتی باشی!

و رفت!

romangram.com | @romangram_com