#اس_ام_اس_پارت_271




دانای کل:

بچه ها توی راهرو میدوییدن سمت اتاق آتنا که شروین هم با نگرانی به سمتشون اومد و گفت: بهم خبر دادن به هوش اومده!

روژینا که انگار عشق شروین به آتنا رو باور کرده بود گفت: آره به هوش اومده اما بهتره نبینیش!

شروین سر افکنده گفت: باشه

و پشت در ایستاد و بقیه ی بچه ها رفتن تو اتاق!





آتنا:

تو فکر رفتن بودم که یهو در باز شد و 12 تا خل ریختن تو اتاق!

خنده ام گرفت!

همشون زدن زیر خنده و و بینش گریه میکردن!

چند ثانیه بعد همه ساکت شدیم! روژی تکیه داد بود یه دیوار رو به روی تختم! همه ساکت بودیم! بارون میبارید! تینا پنجره رو باز کرد و صدا و بو و نم قشنگش رو احساس کردم با تمام وجودم! با داد روژی تو جام لرزیدم!

روژی: عوضی! خیلی آشغالی ، خیلی کثافتی ، چطور تو رو ببخشم؟

یهو بلند تر داد زد: ها؟

از داد روژی تو جام پریدم هوا و بدون فکر گفتم: روژی هر کاری کردم فقط گوه خوردم!

یهو همه حتی خودم ساکت شدیم و همدیگه رو نگاه کردیم!

من روژینا رو ، روژینا منو ، من ویرا رو ، ویرا موژانو ، موژان تینا رو ، تینا منو ، من ساغرو ، ساغر آذینو ، آذین منو ، من کیانا رو ، کیانا النازو ، الناز ژینا رو یهو همه مون زدیم زیر خنده و قهقهه زدیم! خخخخخ خیلی وقت بود از ته دل اینجوری نخندیده بودم! خیلی وقت بود دوستام یادم رفته بود ، خیلی وقت بود معنای واقعی دوستی یادم رفته بود!

آروم که شدیم گفتم: حالا نگفتی واسه چی؟

روژینا اخم کرد و گفت: واسه این که اون لحظه که شیشه رفت تو شاهرگت اونقدر منو عذاب دادی که به مرز سکته رسیدم!

یه لحظه با یادآوری اون خاطرات لحظه ی آخر بغضم گرفت و همه ساکت شدن! نگاهی به رُزا کردم و بعد به پنجره!

بارون! حتی بارونای اینجا با لندن فرق داشت!

romangram.com | @romangram_com