#اس_ام_اس_پارت_270


همه جا تار بود!

دوبار دیگه پلک زدم تا همه جا رو بهتر ببینم!

یه صدایی میومد مثل بیب!

یه خانومی بالا سرم وایستاده بود و با لبخند نگام میکرد!

گفت: چه عجب ما شما رو دیدیم! پس کی میخواستی بیدار بشی؟

آخرین چیزی که یادمه حرفام به روژینا بود و فرو رفتن شیشه تو شاهرگم! یعنی الان بیمارستان بهشته؟

چقدم اعتماد به نفس دارم شاید من برم جهنم! اصن وایسا مگه روحا مریض میشن که برن بیمارستان؟

در نتیجه یه گزینه میمونه!

من: اینجا بیمارستانه؟

لبخندی زد و گفت: آره عزیزم! من میرم به دوستات خبر بدم!

و رفت! قبل از این که کاملا خارج بشه پرسیدم: چند روزه بی هوشم؟

- 5 روز!

جووووونم؟ 5 روز...

نگاهم روی گلای رز کنار سرم ثابت موند!

حس خاصی نسبت به اون گلا داشتم! انگار ... احساس میکردم ... شروین .... نه امکان نداره ... اون ...

اشکام ریخت پایین!

من چقد بدبختم خدایا ...

حتی شروین منو نخواست!

اشکامو پاک کردم که وقتی بچه ها اومدن نبینن!

تو یه آن تصمیم خودمو گرفتم!

نمیدونم اون روز چم شده بود! اصلا نمیدونستم چرا عقل و منطقم کار نمیکرد! من باید میرفتم! تو همون لحظه تصمیم خودمو گرفتم! من باید میرفتم! از اینجا دور میشدم! این به نفعم بود!



romangram.com | @romangram_com