#اس_ام_اس_پارت_269
و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهای دزدانه
و ساغر آخرین قسمتش رو خوند:
آن روزها رفتند
آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
(شعر از فروغ فرخزاد)
صدای از پشت سر بچه ها گفت: نمیخواید سری به به این خانوم خوشگله بزنید؟
الناز متعجب نگاه کرد!
پرستار لبخندی زد و گفت: به هوش اومده!
همه برای چند ثانیه رفتن تو شوک!
کیانا دوید سمت اتاق آتنا و بقیه هم دنبالش!
آتنا:
آروم چشمامو باز کردم!
romangram.com | @romangram_com