#اس_ام_اس_پارت_263


روژینا داد زد: عوضی تو هیچ جا نمیری کثافت! تو خل خودمی! آتنا بخدا وقتی بیدار بشی دیگه خودم زنده نمیزارمت که این قدر منو زجر دادی تو این لحظه ها!

من: دوست دارم روژی! اونم ... دو... سـ... ت داشتم ... خیلـ...ـی ... زیاد ...!

و چشمام بسته شد و دیگه هیچی ندیدم!





سوم شخص: (دانای کل )

روژینا عصبی داد زد: دلیل داری؟ دلیل داری برای من آشغال؟

ژینا به طرفش رفت و گفت: آروم باش روژی!

روژینا عصبی دستشو از زیر روسری شالی رنگ قرمز توی موهاش فرو کرد و گفت: آروم باشم؟ چطوری ازم میخوای آروم باشم وقتی آتنا داشت جلوی چشمام جون میداد! آتنایی که هنوزم مطمئن نیستیم زنده بشه یا نه!

همه عصبی بودن! حتی ژینایی که به روژینا میگفت: آروم باش! از همه عصبی تر بود فقط بروز نمیداد که وضع از این خراب تر نشه! ژینا و الناز الان بار سختی رو دوششون بود! الان شده بودن ستون گروه! اونا بشکنن بقیه هم شکستن!

موژان به شدت عصبی بود و جیغ و داد میکرد در نتیجه پرستارا گرفتنش و یه خواب آور بهش زدن تا بخوابه! موژان از همه بیشتر درد میکشید ؛ چون موژان تجربه ی آستانه ی مرگ آتنا رو داشت! یک بار تجربه ش کرده بود و درد کشیده بود! ویرا! به قول آتنا منطق گروه! مثل همیشه زل میزد به دیوار و روزه ی سکوت میگرفت! شاید حتی اگه مجبور نبود پلک هم نمیزد! بیشتر از همه دیدن ویرا درد داشت! چون اصلا خودشو خالی نمیکرد! موژان جیغ میزد و روژینا عصبی بود! اما ویرا... تنها یک نقطه ی نامعلوم رو نگاه میکرد! یک نقطه ای که انگار تموم زندگیش توش جمع شده بود! تینا وقتی آتنای بی هوش رو دیده بود خودش هم بی هوش شده بود و سرم بهش وصل بود! ساغر بالا سر تینا بود و گریه میکرد! کیانا ...! انگار این دختر کپیه ویرا بود! چون چنان فرقی با ویرا نداشت! اونم به دیوار زل زده بود! فقط گاهی قطره اشکی هم از چشمش پایین میومد! شاید این اشک ریختنش دیدن دردش رو قابل تحمل تر میکرد! آذین ... آذینِ شر و شیطون هق هق میکرد اما در تلاش بود صدای هق هقش بلند نشه! چشمای زیتونی رنگش خیس بود! شنیا چونه ش میلرزید و بغض کرده بود اما نمیخواست با گریه بشکنه اما سخت بود! سخت بود! خیلی سخت ...! اما یه نفر دیگه اونجا حضور داشت یه نفری که قلبش تیر میکشید و نمیتونست کاری کنه یه نفری که تو خاطراتش با آتنا گم شده بود! دلش میخواست آتنا باشه حتی اگه اونو دوست نداشته باشه حتی اگه بخواد بره ، حتی اگه جاش بزاره ، فقط باشه که بخنده که شیطنت کنه که با چشمای ترسناکش به این و اون چشم غره بره و بقیه بترسن! قطعا همتون میدونید شروینه! شروینی که طی 48 ساعت گذشته 3 بار بستری شده و بی هوشش کردن! از مردن آتنا مرده بود! زندگی براش معنایی نداشت! نمیدونست کی آتنا تموم زندگیش شده ، اما میدونست نباشه اونم نیست!

با بغض به روژینا نگاه کرد! و بعد به بقیه ی بچه ها! همه شون بودن! حتی تینا و موژانی که خواب بودن!

برگشت و رو به روژینا وایستاد و بغضش رو فرو داد و با صدای بلندی که شبیه به داد زدن بود گفت: عاشقشم میفهمی؟ نَ دیگه نمیفهمی! نمیفهمی چقدر دوسش دارم! حتی خودش نمیفهمید! حتی خودشم نمیدونست که حاضرم جونم که سهله جون تک تک آدمایی رو که میشناسم براش بدم تا فقط باشه! نه حتی مال من ، فقط باشه! نمیدونم کی همه کسم شد فقط میدونم نباشه بی کسم!

اونقدر شوک این حرف برای همه زیاد بود که ویرا به سرعت سرشو چرخوند سمت شروین و قطره اشکی از چشمش پایین ریخت!

اونقدر شک این حرف برای همه زیاد بود که ویرا به سرعت سرشو چرخوند سمت شروین و قطره اشکی از چشمش پایین ریخت!

همه ساکت بودن و فقط ناباور و متعجب شروین رو نگاه میکردن! حتی ملیسا خواهرش که از همه چیز خبر داشت تعجب کرده بود! چون که فکر میکرد ممکنه اون عصبی بودن شروین فقط بخاطر عروسی کردنش با نینا باشه ولی حالا ... الان فهمیده بود برادر کوچیکترش چشه! شروین عاشق شده بود! اونم عاشق آتنایی که باهاش کَل کَل داشت!

شروین ادامه داد: برام مهم نیست شما باور میکنید یا نه! دوست دارید باور کنید یا نه! ولی من عاشق آتنام! خیلی وقته اما خودم نمیدونستم! شاید دقیقا از همون روز اول تو سورتمه سواری که دیدمش! از همون روز اول برام با بقیه فرق داشت! شایدم نه این آتنا بود که با همه ی دخترایی که دیده بودم حتی تو امریکا فرق داشت!

و از اتاق بیرون رفت! تا دقیقه های بعد از رفتن شروین هم هنوز همه تو شُک بودن اما روژینا همین که شروین پاشو از اتاق بیرون گذاشت دنبالش رفت بیرون!

از پشت صداش زد: شروین ...!

شروین سرشو به حالت نیم رخ چرخوند سمت روژینا!

روژینا: میدونم دوسش داری ، میدونم نگاهت در مورد آتنا فرق داره ، همون روز اول فهمیدم ، همون وقتی که فهمیدم تو همون دوست ناشناس آتنا هستی بیشتر مطمئن شدم! خودت میدونست آتی همون آتناس؟

شروین بغض تو گلوشو قورت داد و گفت: آره! تو لندن فهمیدم اما آتنا نمیدونه! میخواستم یه کم اذیتش کنم از این راه واسه همین نگفتم بهش!

romangram.com | @romangram_com