#اس_ام_اس_پارت_264
لبخند تلخی روی لباش جا خوش کرد و گفت: دلم میخواست عصبی و حرصی شدنشو ببینم! آخه خیلی خوشگل میشه وقتی عصبیه!
روژینا که انگار تعجب کرده بودم از این که شروین خبر داره به حالت عادی برگشت و گفت: اگه دوسش داری پس چرا نامزد داری؟
شروین عصبی با بغض چشماشو بست و گفت: مجبورم کردن! من یه تار موی آتنا رو به صدتا دختر نمیدم چه برسه به اون دختر عموی عوضیم!
روژینا: کی مجبورت کرده بگو! پدر و مادرت که اصلا از این آدما نیستن , خیلی هم روشن فکرن پس کی؟
شروین عصبی فقط گفت: مادر بزرگم!
و رفت! اما هر قدم که از آتنا دور تر میشد بیشتر درد میکشید! اما باید میرفت یه جایی و خودش رو خالی میکرد! این تنها شانسش بود!
رعد و برق زد و بارون شروع به باریدن کرد!
همه رفتن جلوی پنجره ایستادن! همه ی دخترا!
الناز پنجره رو باز کرد و نم و بوی بارون به مشامشون رسید!
ساغر: خیلی بارون دوست داشت!
تینا قطره اشکی از چشمش پایین ریخت و گفت: آره!
آذین: نزدیکه پاییزه!
موژان:
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آذین:
romangram.com | @romangram_com