#اس_ام_اس_پارت_259


قلب من از دوست داشتنت ،

از گیج شدنش ؛

سکته ی مغزی می کرد!

صدایت ...

آه ، آن صدایی که هنوز که می گذرد ریتمش را در یاد دارم ،

آن صدای بم خاص ،

راستی ،

هنوز هم نگفتی ،

چه در آن چشم ها بود

که این گونه مرا وابسته کرد؟

ای کاش قبل از رفتنت ،

قبل از این که تن برهنه ام خاک را لمس کند ،

تنها پاسخ این سوال دیرینه ی بی رنگ را میدادی ...!

تک تک لحظاتی رو که با شروین بودم از جلوی چشمام رد میشد و به جای این که رنگ ببازه رنگ میگرفت! بیشتر جون میگرفت! انگار تازه به اوج عشقی که نسبت بهش داشتم رسیدم! انگار تازه فهمیدم که چقدر دوسش دارم که نباشه دیوونه میشم! که اگر نمونه و بره که داره میره زندگی معنایی نداره برام! الان میفهمم! الان میفهمم مینا چرا خودکشی کرد! چرا تصمیم گرفت نمونه تو این دنیای بی رحم! الان می فهمم! کجاییی مینا که به دادم برسی؟ کجایی؟

دلم میخواست جیغ بزنم و گله کنم! گله کنم از تموم این قانونای بی مصرف و پوچ!

چرا نمیشد از شروین یه کپی گرفت و برش داشت؟

چرا نمیشد به تعداد کافی شروین وجود داشته باشه تا همه به عشقشون برسن؟ چرا؟

چرا نمیشه نمرد؟

چرا حتما باید بمیری؟

چرا میخواد بره؟

دوسم داره؟

نداره؟

romangram.com | @romangram_com