#اس_ام_اس_پارت_257


عین بچه ها شده بودم! میگفتم شروین اونو داره منم دارم اونو نداره من دارم! گریه ام بند نمیومد اما باید بند میومد و تموم شد! اشکام دیگه پایین نیومدن! آبی به صورتم زدم و سعی کردم خونسرد باشم که قطعا نمی شد! من قلبم شکسته بود! هر بار که به شروین فکر میکردم دوباره سد اشکام پایین می ریخت! برای هزارمین بار صورتمو شستم و سعی کردم خونسرد باشم و به شروین فکر نکنم!

داشتم از کنار میز خوراکی رد میشدم که صدای شروین رو شنیدم که منو خطاب میداد: آتنا!

سعی کردم خونسرد باشم اما نمیشد! بغض راه گلمو بسته بود!

امان از این بغضی که ناگهانی اشک میشود!

امان از این دنیا!

امان از این آدم ها!

چقدر دورند!

چقدر دورند!

چند ثانیه؟ چند ساعت؟

برگشتم سمتش و گفتم: بله؟

از سرد بودن لحنم به خودم لرزیدم!

سرد بودم! مثل شیشه! خودم میتونستم درد قلبم و سردی چشمام و لحنمو احساس میکنم!

به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید که مباد بشکند ،

چینی نازک تنهایی من!

ولی شکست! بدجور شکوندیش آقا شروین!

نگاهی دیوونه کننده تو عمق چشمام انداخت!

کلافه و عصبی دستی توی موهاش کشید و گفت: میخوای از این بدتر بکنی با من؟

هه! حتما عذاب وجدان داری نه؟

باشه! من میرم! میرم تا عذاب نکشی! همین الان از جلوی چشمات گم و گور میشم × با سرعت نور برگشتم و پشت بهش راه افتادم سمت پله ها و اشکام فرو ریختن و این بغض برای هزارمین بار شکست

شعر برام میومد دست خودم نبودم! خودکاری هم نبود که بنویسه!

گوشی هم نبود که گوش بده!

لبخندی هم نبود که روی لبای کسی ظاهر بشه!

romangram.com | @romangram_com