#اس_ام_اس_پارت_254


مامان بزرگ اسرار داشت که خانواده ی تهرانی باید تهرانی بمونه!

هه البته که من خوب میدونستم همه ی اینا کشکه! مامان بزرگ عقده ایه! عقده ی اینو داره که چرا خودش به عشقش نرسیده ما هم نباید برسیم!

اون دختر عمه ی لوس من هم از خداش بود که این وصلت اتفاق بیفته و از ترشیدگی در بیاد! هه! دختره ی عملی!

رفته بود به چشماش رنگدانه ی آبی تزریق کرده بود! میپرسم چرا میگه بزار بچه مون صد در صد چشماش آبی بشه آخه اسکل تو هزار تا عمل کردی که تو بچه ت تاثیری نداره هی مثل قیافه ی اولیه ی خودت میشه!

اصن تا کجا پیش رفته! بچه؟ هه من ترجیح میدم بمیرم تا تو زنم بشی!

تموم وسایل روی میز رو با یه حرکت ریختم پایین! صدای خرد شدنشون تموم فضای اتاق رو گرفت!

برام مهم نبود چند تا عطر مارک شکستن من فقط یه نفرو تو این دنیا میخواستم! و اون آتنا بود! آتنای من!

من فقط اون دختر پر از شیطنت و انرژِی رو میخواستم!

در اتاق باز شد و ملیسا اومد تو و شکه زل زد به عطرای شکسته ی روی زمین و بو های مختلفی که اطراف رو پر کرده بود!

ملیسا با لکنت گفت: شـ...ر... وین!

داد زدم: فقط بگو اومده یا نه!

نگران نگاهم کرد و گفت: اومده!

تکیه دادم به دیوار و سُر خوردم پایین!

لعنتی لعنتی!

کاش نمیومد! من که میدونستم اون دختره لوس به هرکی میرسه میگه شروین نامزدمه شروین نامزدمه!

ترجیح میدادم بالا بمونم اما نمیتونستم! نمیتونستم با این قلب وا مونده بجنگم! دلش میخواست آتنا رو ببینه فقط همین! 2 هفته بود مواد نکشیده بود! موادش آتنا بود!

لعنتی! از جام بلند شدم و از کنار ملیسا رد شدم!

از پله ها پایین رفتم! دو تا پله مونده به آخر وایستادم و با چشمام دنبالش گشتم!

از همین جا هم معلوم بود! موهاشو دم اسبی بسته بود! تیپ اسپرت مانندی زده بود! جلیقه و بلوز یقه مردونه و کراوات با بوتای ساق کوتاه قهوه ای!

آب دهنمو قورت دادم و رفتم سمتش و از پشت دستمو گذاشتم روی شونه اش که باعث شد برگرده سمتم!

از دیدن قیافه ش لبخند رو لبم ماسید! یه رژ لب نارنجی و موهای فر و سایه ی کم رنگ قهوه ای! آتنا داری با من چی کار میکنی؟

قلبم برای چند ثانیه از زدن وایستاد! خدایا تو چطوری تموم چیزای خوب رو تو یه نفر جمع کردی؟ آتنا هم از درون خوشگله هم تو ظاهر!

romangram.com | @romangram_com