#اس_ام_اس_پارت_253
اخمای شروین غلیظ تر شد! چرا؟ اون که باید سهیل رو بشناسه ، چون ، چون براش گفتم سهیل چقدر بهم کمک کرد!
چشم غره ای به سارا رفتم و گفت: کم منحرف باش بچه! ایشون دوست صمیمی من بودن! خوبه یه دور گفتم!
سارا ریز خندید!
بچه ها رو دونه دونه معرفی کردم و باز مجبور شدم شروین رو همکار و دوست اجتماعی خودم معرفی کنم! یه لحظه وسوسه شدم که بگم دوست پسرمه اما ... اگه شروین منو دوست نداشت چی؟ اون موقع غروروم میشکست هرچند که غرورم در مقابل عشقی که به شروین دارم چیزی نیست! و اما کیا! کیا راضی نمیشد میخواست با من حرف بزنه! میخواست بهش یه فرصت بدم تا حرفاشو بزنه اما من ، نمیخواستم! اصلا و ابدا نمیخواستم! تلاشم در این بود که شروین نفهمه کیا میخواد با من حرف بزنه! چون که میدونستم اون اخمی که برای سهیل کرده بود برای کیایی که منو دوست داشت دعوا میشد! و دیگه خدا رحم کنه! سهیل انگار از خیلی وقت پیش میدونست کیا اینجاست! باهاش حرف زد و سعی کرد متقاعدش کنه که حرف زدن با من فقط تلاش بیخودی و بیهوده ست! اما کیا لجباز تر از این حرفا بود! خیلی خیلی لجباز تر! واسه همین بهش اجاز دادم 5 دقیقه با من حرف بزنه! وقتی نشست ، یک دقیقه ی کامل فقط نگام کرد . باعث شد حوصله م سر بره! من تحمل اون نگاه عوضی رو نداشتم! نگاهی که خواهر عزیزمو کشت!
من: اگه بخوای تموم 5 دقیقه منو نگاه کنی بهتره من برم!
با حرفم به خودش و اومد و گفت: تقصیر من نبود!
پوزخندی زدم و گفتم: پس حتما تقصیر من بود؟ آره راست میگی تقصیر من بود که باید به زور به تو جواب مثبت میدادم تا دوستامو یکی یکی از بین نبری! آره تقصیر من بود که چون دوستت نداشتم ،الان مینا سال هاست گوشه ی قبرستونه! آره تقصیر من بود! همش تقصیر من بود!
تُن صدام هر لحظه بالا تر میرفت که سهیل آرومم کرد!
کیا: نه نمیگم تقصیر تو بود ولی باور کن همه ی اینا تقصیر خود مینا بود! من بهش گفتم! گفتم که عاشق من نشه من یه روزی میرم ، من بهش گفتم! تقصیر...
با سیلی که بهش زدم ساکت شد!
اشک تو چشمام جمع شد و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم: تُف به روت ... تو چشمام زل زدی و میگی تقصیر مینا بود که عاشق تو شد؟ تف به روت ... هنوزم همون آشغالی هستی که بودی! هنوزم همون عوضی هستی که بودی! فکر کردم حداقل میشه تو این 5 دقیقه منو متقاعد کنی که ببخشمت! حیف اون مینا که عاشق تو شد عوضی! حیف... کاش الان زنده بود... کاش می موند... اون موقع چه جوابی داشتی حتما اون موقع هم تقصیر مینا بود که عاشق تو شد!
و رفتم . رفتم سمت هتل بدون شروین . تنها!
خسته بودم! خسته از تموم ادمایی که تو این مهمونی بهم آزار رسوندن! خسته بودم! از زندگی! هنوزم روی حرفم هستم! زندگی سخت نیست فقط ما آدما بی عرضه ایم! اما زندگی خسته کننده ست! سخت نیست ولی خسته کننده ست! تو این دنیا چند نفر موندن؟ چند نفر موندن که بی هیچ چشم داشتی کمکت کنن؟ یک نفر ، دونفر؟ ... من میگم هیچی! هیچی! این روزا تلخ که باشی بهتره! تا این که از روی سادگی گولت بزنن!
****
برگشته بودم ایران همراه شروین! فرناز و سهیل هم میخواستن دو هفته دیگه بیان! هر دوتاشون کار داشتن! ولی برای دو هفته ی آینده برنامه ریزی کرده بودن بیان ایران! به بچه ها راجبشون چیزی نگفته بودم که سوپرایز بشن! قضیه ی کیا همونجا تموم شد و سهیل تونست بهش بقبولونه که من مال اون نیستم و نخواهم شد! مهم نبود برام که غصه میخوره یا خودکشی میکنه! هیچکدوم برام مهم نبود! فقط برام این واضح بود که از دستش راحت شدم! با دوست ناشناس دوباره ارتباطمون رو برقرار کردیم! بهم گفت میدونه من کی ام و قراره به زودی بهم بگه که خودش کیه! خوشحال بودم! از این که فعلا همه چیز تو حالت معمولیه خودش قرار داره خوشحال بودم!
به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم! باید میرفتم پایین!
امروز شروین یه مهمونی برای تموم شدن فیلم تو خونه ی خودشون گرفته بود که انگار اقوامشون هم بودن! البته نوجوونای اقوامشون نه بزرگترا! کم کم داشتم مطمئن میشدم که شروین هم یه حسی به من داره وگرنه اون دوباری که منو بوسید و اون اخمایی که وقتی کیا رو میدید از کجا سرچشمه میگرفت؟
بلوز یقه مردونه ی کرمی با یه جلیقه ی 4خونه ی شکلاتی و قهوه ای و یه جین قهوه ای پوشیده بودم . خوشگل بود! بهم میومد! از اتاق ملیسا بیرون اومدم و رفتم سمت پله و بعدش سمت دخترا! شروین رو هنوز ندیده بودم واسه همین رفتم پیش دخترا و یکمی با الناز و ژینا حرف زدم! 20 دقیقه ای که گذاشت از گوشه ی چشم متوجه شدم که شروین داره از پله ها میاد پایین اما نرفتم سمتش! باید با دست پس زد و با پا پیش کشید! حواس خودمو جمع کردم سمت بچه ها! انگار که اصلا متوجه ی اون نبودم!
شروین:
لعنتی لعنتی! اون دختر عموی لوس من هم اینجا بود! دختری که قرار بود به زور نامزدم بشه! نه مامان نه بابا نه ملیسا و نه حتی عمو به این وصلت زوری راضی نبودن و تموم اینا تصمیم مامان بزرگ و زن عمو بود!
romangram.com | @romangram_com