#اس_ام_اس_پارت_252
سهیل! سهیل! دوست دوران بچگیم ، برادر دومم ، تکیه گاهی که وقتی آروین نبود بهترین تکیه گاه دنیا میشد!
بغض راه گلومو بست و گفتم: میخوای سکته ت بدم؟
فهمید منظورم چشم غره هامه!
با صدایی بغض آلود همراه با خنده گفت: قطعا نه!
یه متری باهام فاصله داشت! چند قدم اومد جلو و من دوییدم سمتش و با تموم توانم بغلش کردم!
هنوزم همون بو رو میداد! تلخ ...!
خندیدم و گفتم: نمیخوای عطرتو عوض کنی؟
با تعجب ساختگی گفت: کی من؟ اصلا و ابدا! من عطرمو عوض کنم؟ من 22ساله با همین بو زندگی میکنم
خندیدم!
من: خیلی دیوونه ای بخدا سهیل!
از بغلش اومدم بیرون!
خندید و گفت: از تو که دیوونه تر نیستم!
یهو نگاهش رخید روی پشت من و بعد گفت: نمیخوای معرفی کنی؟
آروم چرخیدم سمت نگاهش!
منظورش بچه ها بودن و البته شروین!
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت شروین!
اخم کرده بود! و بدتر از اون این بود که با اون اخم خیره شده بود به سهیل!
اونقدر سهیل رو بد نگاه میکرد که احساس میکردم اگه ولش کنن سهیل رو میکشه!
یهو صدای درونم پرید وسط و گفت: خوب اگه این دوتا دعوا کنن طرف کدومشونو میگیری؟
رفتم تو فکر ... حتی تردید نداشتم ... معلومه شروین! در هر حالتی من طرف شروین رو میگیرم! نمیتونستم ، نمیتونستم حتی یه لحظه به این فکر کنم که بخوام طرف کس دیگه ای باشم!
لبخندی زدم و گفتم: ایشون سهیل کاویان هستن! از دوستای دوران راهنمایی من!
کرولاین لبخند خبیثی زد و گفت: دوست یا دوست پسر؟
romangram.com | @romangram_com