#اس_ام_اس_پارت_251


خودش فهمید اوکی دادم! کمی بیشتر خودشو بهم نزدیک کرد و توی حلقه ی دستام خوشدو جا داد!

آخ قلبم ... کاش میشد این یه بازی نبود ... یه واقعیت میبود ... هرچند شک دارم آتنا منو دوست نداشته باشه ... اون اجازه داد من دو بار ببوسمش ... و حتی ... و حتی بار دوم اون هم منو بوسید!

کیا عصبی با دستای مشت شده نگاهش بین من و آتنا در جریان بود!

قد بلند بود اما از من کمی کوتاه تر بود! موهاش هم قهوه ای تیره بود و چشمای قهوه ای تیره ... پسر جذابی بود و البته خوشتیپ و فکر کنم پولدار هم بود اما برای من چه اهمیت داشت؟ تا زمانی که خطری از جانبش آتنای منو تهدید نمیکرد!





آتنا:

اونشب اتفاقای زیادی افتاد! اتفاقایی که خودم الان که فکرشو میکنم تعجب میکنم چطور اون شب دیوونه نشدم؟

داشتیم با بچه ها در مورد فیلم و زمان روی پرده رفتنش حرف میزدیم که چشمم افتاد به نفر و آب میوه پرید گلوم!

شروین با چند ضربه ای که به پشتم زد حالم رو خوب کرد!

باورم نمیشد ... نه ... احتمالا خواب دیدم! لیوان آب میوه م رو دادم دست سارا و با دستام چند بار چشمامو مالوندم!

من: سارا یه نیشگون ازم بگیر!

سارا: چـــــــــــی؟

من: میگم یه نیشگون ازم بگیر ببینم خوابم یا بیدار!

سارا: حالت خوبه آتن؟

این خانوم حوصله نداشت اسممو کامل بگه میگفت آتن به جای آتنا!

عاقل اندر سفیه نگاش کردم و بعد یکی از اون چشم غره ترسناکم رفتم که باعث شد بگه: باشه باشه غلط کردم الان نیشگون میگیرم!

و دستشو آورد جلو و یه نیشگون از بازوم گرفت که باعث شد دادم بره هوا و همه تو جمع غیر از سارا و شروین بزنن زیر خنده!

با دست بازوم رو مالش دادم و گفتم: گفتم نیشگون بگیر نه این که دستمو از جا بگیری!

سارا: خوب خودت گفتی به من چه؟

یهو یه صدایی گفت: به نظرت چشمام بهم دروغ نمیگن؟

سرمو چرخوندم سمت صدا و ...

romangram.com | @romangram_com