#اس_ام_اس_پارت_249


بعد از اون شبی که منو بوسید به این که دوسم نداشته باشه شک کردم ، شک کردم چون اون منو بوسید ... نه فقط یک بار ، بلکه دو بار ...

بعد از این که خوب براندازم کرد گفت: بریم؟

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم: بریم! میگماا من و تو چه اتفاقی ست کردیماااا! خودمونم ندونستیم!

نگاه عمیقی که تا عمق وجودمو سوزوند بهم انداخت و گفت: کاش تو همه چیز ست بودیم!

بدنم داغ شد! نفهمیدم دقیقا منظورش چی بود ولی فقط داغ شدم و برای پیچوندن بحث گفتم: بریم دیگه! بچه ها منتظرن!

همه جا شلوغ بود! خیلی خیلی شلوغ!

من: اصلا فکرشو نمیکردم آقای کروزر همچین مهمونی برای تموم شدن پروژه ی فیلممون بگیره! تو چی؟ فکر میکردی؟

شروین: منم فکر نمیکردم!

هر دوتامون شونه هامونو بالا انداختیم و رفتیم سمت آقای کروزر! بعد از سلام و احوال پرسی و این کارا آقای کروزر گفت: خانوم کیان باهاتون یه کار خصوصی دارم ، لطف میکنین شام رو با من میل کنین؟

خوب تعجب کرده بودم اما نمیتونستم نه هم بگم!

همراهش رفتم! شروین اخماش تو هم بود! انگار این اتفاق ناراحت و تا حدی عصبانیش کرده بود! از این که شروین ناراحت و عصبانی شده قند تو دلم آب میکردن آخه خوب این نشونه ی خوبی بود!

صدای درونم: خاک تو سرت!

من: باز تو زر مفت زدی؟

صدای درونم: دِ آخه عقل کل تو رو چه حسابی دلتو به این جور چیزا خوش میکنی؟

من: دهنتو ببند!

و دیگه نذاشتم صدای درونم زرتی بپره وسط! بله ما از این توانایی ها هم داشتیم ولی دلمون نمیومد بزنیم تو ذوق صدای درونمون تا امشب که دلو به دریا زدیم و خفه ش کردیم!

سر میز شام که نشستیم و غذا رو آورند آقای کروزر شروع کرد به حرف زدن: خانوم کیان؟

من: بله؟

آقای کروزر: میشه بپرسم شما چه خصومتی با آقای بازرگان دارید؟

قاشق و چنگال از دستم افتاد و توی ظرف غذا فرو اومد!

بازرگان ... من چقدر سعی کردم این اسمو فراموش کنم؟ ... چقدر؟

بازرگان فامیلی کیا بود! کیا بازرگان!

romangram.com | @romangram_com