#اس_ام_اس_پارت_248


و با همون چشمای شیطونش خیره موند تو چشمام ... مغرورانه نگاش کردم و گفتم: دیدی نشد!

و بعد دوباره برای حرصی کردنش لبمو گاز گرفتم ...

حالت صورتش تغییر کرد و خیره شد به لبام ...

بدنم داغ بود خیلی داغ و قلبم تند میزد اما نباید تو ظاهرم چیزی نشون میدادم ...

آروم گفت: چرا میشه ...

و فاصله ی لباشو با لبام کم کرد ... می... می خواست منو ببوسه؟

نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم ... چشمام بسته شد و لحظاتی بعد ...

و انگار توی خلصه فرو رفته بودم و چیزی نمی فهمیدم ...

بعد از این که منو بوسید ، هر دوتامون سریع از جام بلند شدیم و من با خجالت گفتم: ممم ... چیزه ... ساعت چنده ... آها 3 شبه ... برم بخوابم ، فردا به مقصد پاریس پرواز داریم ... بای ...

ولی مگه اون لبخند شیطونش رو لباش بود و نگام میکرد ... اومدم برمم که دستم از عقب کشیده شد و پرت شدم تو بغل شروین!

دستاشو دورم حلقه کرد و موهامو که دوباره اومده بود تو صورتم زد پشت گوشم و برای بار دوم لبامو ...

اینبار نتونستم جلوی خودمو بگیرم و همراهیش کردم!

آروم اومد این ور و از خجالت دوییدم تو اتاقم!

تکیه دادم به در اتاقم و دستامو گذاشتم روی قلبم ، تند میزد ، نفس نفس میزدم ... از دوییدن بود؟ نه ... نبود ... از خجالت سرخ شده بودم ... واااااااااااااای! من ... آتنا ... خجالت کشیدم؟ ... چند سال بود خجالت نکشیده بودم؟ فکر کنم کلا تو عمرم خجالت نکشیدم

***

صدای شروین اومد که صدام زد: آتنا!

داد زدم: اومدم اومدم!

نگاه آخر رو تو آینه به خودم انداختم! اوکی بود! یه لباس سر تا پا مشکی پفی دکلته و موهامو بالای سرم بسته بودم و گردنبند نگین قرمزی که همراه گوشواره هاش ست بود به گردنم بسته بودم!

کفش های پاشنه بلند مشکی پام کرده بودم!

کیفمو از روی تخت برداشتم و به سمت در رفتم و در رو که باز کردم نزدیک بود سکته کنم ... شروین با یه تیپ و ژست مکش مرگما وایستاده بود! یعنی من تو این دنیا نبودمااا!

کت و شلوار مشکی که آستیناشو تا آرنج بالا زده بود ، و بلوز مردونه ی مشکی و کراوات قرمز رنگ!

موهاش هم که طبق معمول بالا زده بود و من کشته مرده ش بودم!

romangram.com | @romangram_com