#اس_ام_اس_پارت_247
با اخم در حالی که میرفتم سمتش گفتم: میزنم!
و وقتی رسیدم بهش با متکا افتادم به جونش ...! و اونم منو میزد ...
من ... اون ... من ... اون ... من ... اون ... من ... اون ... من ... اون
یهو افتادم روی متکاهای روی زمین و شرین هم با یه متکا افتاد به جونم و میخندید ،
من: نخند بی شعور تلافی میکنمااا!
یهو تعادلش بهم خورد و افتاد روم اما لحظه ی آخر دستاشو از آرنج تکیه گاه خودش کرد ...
درست مثل دفعه ی قبل ... با این اتفاق یاد دفعه ی قبلی که افتاد روم تو خونه ی خودشون افتادم ...
نگاهش تو نگاهم خیره موند ... و منم برای اولین بار بدون ترس زل زدم توی چشماش ... دوباره موهام اومده بود تو صورتم ... نگاهش روی موهام ثابت موند و بعد لبخند مکش مرگمای جذابی زد و آروم گفت: انگار من مسئولم هر بار اینا رو از توی صورتت کنار بزنم ...
لبخندی زدم ...
موهامو از توی صورتم کنار زد ...
و دوباره زل زد تو چشمام و آروم زمزمه کرد: الان میتونم بهتر ببینمشون ...
بدنم که داغ شده بود با این حرفش داغ تر شد و ضربان قلبم بالا رفت و نفسم گرفت ...
نگاهش از روی چشمام خزید روی لبام ...
با تموم قدرتی که داشتم در حال جوییدنشون بودم ...
اخمی کرد و گفت: من باید چند بار بهت بگم اینا رو اینطوری گاز نگیر؟
مثل بچه های سرتق گفتم: خوب دوست دارم گازشون بگیرم به تو چه؟
خندید و گفت: که ولشون نمیکنی نه؟
با لجبازی گفتم: نه!
با دستش چونه امو پایین کشید که لبم رها بشه ولی اونقدر سفت گرفته بودمش که نشد ...
بازم چونه امو کشید و نشد ...
چند بار اینکار رو تکرار کرد ولی اونقدر سفت گرفته بودمشون که نمیشد...
خنده ای کرد و گفت: پوووف نمیشه ...
romangram.com | @romangram_com