#اس_ام_اس_پارت_246


بیشتر نگامو دزدیدم ...

شروین: منو نگاه کن آتنا ...

با ترس زل زدم توی چشماش ...

ضربان قلبم رفت بالا و در کثری از ثانیه نفسم حبس شد ...

همونطور که با دو تا انگشتش چونه ام رو گرفته بود و اخم کرده بود گفت: دیگه هیچوقت ، هیچوقت نبینم به خاطر چنین موضوعی خجالت بکشی یا ناراحت بشی! این درست مثل اینه که تو از یه سرما خوردن ساده خجالت بکشی! به نظرت خنده دار نیست؟

به تشبیهی که کرده بود فکر کردم ... فک کن ، من سرما بخورم بعد با خجالت برم بگم به مامان: مامان ببخشید تو رو خدا که من سر ما خوردم!

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: چرا! اتفاقا خیلی خنده داره!

لبخند آرومی روی لبش نشست!

به پشتی کاناپه تکیه داد و گفت: از کی؟

خیره شدم به رو به رو ...

بعد از چند لحظه برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: از 12 سالگی!

اخمی کرد و گفت: چرا از اون موقع تا حالا درمانش نکردی؟

رفتم تو فکر ، چرا من بهش فکر نکرده بودم؟ تا به حالا به این موضوع که خودم تنهایی برم پیشِ روانشناس فکر نکرده بودم اما دلیل این که به خانواده ام نگفتم همون ترس از مسخره شدن بود ...

سری تکون دادم و گفتم: چون میترسیدم ، می ترسیدم که مسخره ام کنن... همیشه شجاع ترین و لجباز ترین دختر خونواده بودم ولی ... میدونی سخته یهو از اوج سقوط کنی ... سخته ... خیلی سخت ... از ملکه بودن تبدیل به یه خدمتکار شدن خیلی سخته ... واسه همینه وقتی یه مدیر میشه کارمندِ کارمندش احساس خوار و خفیف بودن میکنه ... منم همین حس رو داشتم شروین ... نمی خواستم ازم چیزی کم بشه ... میخواستم همون آتنایی باشم که قبلا بودم ... پس مخفی کردم ... همه ی ترسم از تاریکی رو مخفی کردم ... تا آتنای لجباز و یه دنده بمونم ... تا باور کنم چیزی نمیتونه جلوی منو بگیره ، مگر به خواست خدا ... یه مدت بعد از این که از کُما بیرون اومدم و تو فکر انتقام بودم فهمیدم که این زندگی ارزش انتقام و کینه رو نداره ... پس تا وقتی زنده بمونم کینه ای ندارم و انتقامی نخواهم گرفت البته امروز به این درک از منطقم شَک کردم ... شک کردم چون که نمیدونستم باید از کیا انتقامی بگیرم یا نه ... میدونی نمیدونم اگه بخوام انتقام بگیرم ارزشش رو داره یا نه؟ ... اصن چجوری باید بگیرم ...؟

نگامو که چند دقیقه ای بود که به دیوار دوخته بودم از دیوار گرفتم و به شروین دوختم ... اخمی روی پیشونیش بود ...

آروم گفت: آتنا ... دل تو پاک تر از انتقامه ... پاک تر از این چیزاس که کینه ای داشته باشه ... لطفا بخاطر خودت هم که شده سیاهش نکن ... روحت ، با این که روحتو شکنجه دادن اما باز سالمه ... شاید زخم های زیادی خورده باشی اما دنیات خیلی کوچیکه ... به اندازه دلت ... امیدوارم هیچوقت فکر تلافی به اون مُخ کوچولوت نزنه ... البته بهتره بگم فکر انتقام به اون مُخ کوچولوت نزنه ، چون ...

نگاهش شیطون شد و ادامه داد: چون انگار مخت زیاد زیاد و زود زود فکر تلافی به سرش میزنه!

چند ثانیه طول کشید تا حرفشو درک کنم!

منظورش این بود که سورتمه سواری رو با آب میوه تلافی کردم ، دفتر شعرو با پنچر کردن لاستیکاش و ..

تا این که حرفشو درک کردم چشمام گرد شد و گفتم: شـــــــرویـــــــن!

آب دهنشو قورت داد و من به سرعت با مُتکا افتادم دنبالش و جیغ جیغ کردم و اونم میدوید!

یهو از روی مبل یه متکا برداشت و تهدیدی جلوم وایستاد و گفت: بزنی ، میزنم!

romangram.com | @romangram_com