#اس_ام_اس_پارت_245


آب رو که تا ته خوردم ، حالم بهتر شد! هیچوقت به خاطر فوبیام بی هوش نشده بودم! یعنی همیشه تا مرز بی هوشی میرفتم ولی یهو نور میومد و من حالم خوب میشد! اما اینبار ... سرمو برای این که فراموش کنم تکون دادم... شروین انگار مردد بود چیزی رو بپرسه!

گفتم: شروین حرفتو بگو!

با این حرفم تعجب کرد و در جوابش سری به نشونه ی تایید همراه لبخند تکون دادم!

مردد گفت: می خواستم ... می خواستم بدونم خواببد دیده بودی که اونطور جیغ زدی و بعدش ... بعدش بی هوش شدی؟

انگار بهم برق وصل کرده باشن چون رفتم تو شُک! الان ... الان من به شروین چی بگم؟ ... بگم نه من فوبیا دارم ... یا این که ...یا این که دروغ بگم و بگم خواب بد دیدم؟ ... اگه بهش بگم منو مسخره میکنه و بهم میگه چقدر ضعیفی؟ ... یا ... نه شروین اصلا همچین آدمی نیست... نمیدونستم چی کارکنم ولی یه حسی ترغیبم میکرد که تموم واقعیتا رو بهش بگم ... این اولین بار بود که من ضعیف بودم و آروین نبود تا تکیه گاهم باشه و به شدت دلم میخواست یه نفر دیگه هم تکیه گاهم باشه و خوب ... اون شخص کسی جز شروین نبود ...

سکوتم رو که دید گفت: آتی اگه اذیت میشی نگو...!

متعجب نگاش کردم ... الان ... الان این به من گفت آتی؟ ... شروین به زور اسمم میگه چه برسه به مخفف کردن اسمم ...

تعجبم رو که دید لبخند تلخی زد و زل زد تو چشمام...

دوباره موهام ریختن تو صورتم ... نگاهش روی موهام ثابت شد ... از عمد نزدم پشت گوشم تا اون بزنه ...

انگار فهمید چون لبخند کجی زد و دستشو آورد جلو و موهامو از جلوی صورتم کنار زد و پشت گوشم گذاشت ...

آروم گفت: هیچ وقت موهاتو رنگ نکن ...

بدنم داغ شد و ضربان قلبم بالا رفت ... امیدوارم صورتم سرخ نشده باشه که فکر کنم نشده بود ..

سکوت عجیبی بینمون حکم فرما بود ... شروین برای عوض کردن جو گفت: نگفتی خواب بد دیده بودی؟

و بعد انگار به سرعت از این حرفش پشیمون شده بودکه گفت: آخ نباید میگـ...

پریدم وسط حرفش و گفتم: نه ، نه! ... راستش... راستش ... چطوری بگم ... من ... من فوبیا دارم ... یعنی ... ترس از تاریکی دارم...!

پریدم وسط حرفش و گفتم: نه ، نه! ... راستش ... راستش ... چطوری بگم ... من ... من فوبیا دارم ... یعنی ... ترس از تاریکی دارم...!

به وضوح شوکه شدنه شروین رو احساس کردم!

پوزخندی زدم و برای خودم سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و بعد با شرمندگی سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم!

تو همون حالت گفتم: واسه ... واسه همینه همیشه یه چراغ خواب روشن تو اتاقمه ...!

لحظاتی گذشت ... نمیدونم 10 ثانیه بود یا 2 دیقه ولی شروین دستشو آورد جلو با فشار خفیفی به چونه ام سرمو بلند کرد و زل زد تو چشمام ... نگامو دزدیدم ... ترس داشتم ... از وقتی که فهمیده بودم شروینو دوست دارم از زل زدن توی چشماش ترس داشتم واسه همین نگامو دزدیدم ...

اخم کرده بود ، احساس می کردم ....

با اون صدای بمش گفت: نگام کن ...

romangram.com | @romangram_com