#اس_ام_اس_پارت_243
هر چقدر جلو تر میرفتیم و بهش نزدیکتر میشدیم مطمئن می شدیم که گدا نیست ... مخصوصا باتیپی که زده بود بیشتر به عاشقای دل شکسته میخورد تا گدا که هیچ ...! وقتی صورتشو دیدم و چشماش بسته بود در یک نگاه فهمیدم همون دختره س و برگشتم و کنار ماشین وایستادم و هرچقدرم ملیکا پرسید چرا؟ چیزی نگفتم! ولی فربد و سامیار و بهراد میدونستن این دختر کیه و چرا من جلو نمیام ...
فقط حرص میخوردم که چرا ما باید برای حرف زدن با این دختر کلی وقت تلف کنیم! بابا وقت طلاست! ولی وقتی صداش بلند شد و داشت شعری رو میخوند ... گوش دادم به شعری که میخوند ... و چقدر اون شعر با اون صدای نازک هماهنگ بود ... و وقتی فهمیدم شعر از خودشه شوکه شدم ...
نگاهی به پنجره انداختم ... هوای بارونی ... لندن اکثر اوقات بارونیه ... درست مثل اون روز ... درست مثل قلب من ...! درست مثل عشقی که نمیدونه بباره یا بزاره خشکسالی بشه ...!
آتنا:
تو جام تکون خوردم و چشمامو باز کردم!
چقدراین جا تاریک بود!
یهو ضربان قلبم بالا رفت!
اینجا چه ترسناکه!
بدنم لرزش نامحسوسی پیدا کرد!
اینجاتاریکه ِ تاریکه!
با لرزش خودمو گوشی تخت جمع کرد و پتو رو مثل سپر جلوی خودم گرفتم!
صدای پا اومد ... صدای شُر شُرِ بارونی که در هرحالت دوسش دارم هم به ترسم دامن میزد!
نفسام به شماره افتاده بود ...!
کی چراغ اتاقم رو خاموش کرده وقتی خواب بودم؟
اشکام روی گونه ام راه خودشونو پیدا کردن ...
مگه نمیدونن من فوبیای تاریکی دارم؟ ... ها؟ ...
صدای قدم ها نزدیک تر میشد ...
دوباره این توهم لعنتی اومده بود سراغم!
جونی تو بدنم نداشتم که جیغ بزنم ...
تومیتونی آتنا ... جیغ بزن ... جیغ بزن ...
romangram.com | @romangram_com