#اس_ام_اس_پارت_242
تمومش همین بود تا این روژی باهام تماس گرفت ...بهم گفت ... گفت که کیا آدرس ایمیل قدیمیه تینا رو داشته ولی تینا اونو نشناخته ونشسته باهاش چت کرده تا این که روژی از پشت خط تلفن بهم گفت بعد از یه مدت خودشولو داده و وقتی فهمیده کجایی ، افتاده دنبال تو ...
شروین من نمیخواستم بیاد ... نمیخواستم میفهمی؟ ...
شروین:
هق هق راه گلوشو بسته بود! سرشو بلندکرد و چشمای اشکی خوشگلشو بهم دوخت و باز ... باز این دل بی جنبه ی منو به آتیش کشوند! دِ آخه لامصب... گریه نکن لامصب ... داری زره زره خونم رو تو شیشه میکنی... بیشتر خودشو تو بغلم کرد و انگاری داشت تو وجود من ... تو وجود منی که بارها آرزوی داشتن این بغل رو داشتم حل میشد!
وقتی اون عوضی بهش گفت دوست دارم ، مرگ رو برای خودم حتمی دونستم و وقتی آتنا رو برای چند لحظه ساکت دیدم ... مطمئن شدم که آتنا قلبش مال من نیست ... و اون لحظه که داشتم آخرین دیدارم با چشماش رو تا ابد تو ذهنم ثبت میکردم برای بار دوم آتنا نذاشت که بمیرم ... و داد زد ... داد زد و غیرمستقیم به این قلب بیچاره ی من فهموند اینی که جلوی اتناس عشقش نیست ، آتنا دوسش نداره
و وقتی دوید بالا نتونستم پایین بمونم و آتنا اون بالا ، بدون تکیه گاه بسوزه ...
اومدم بالا ... بهش اجازه دادم تا خوب فکر کنه وبعد به حرف اومد ... وقتی گفت " منکر نمیشم اون اوایل منم کیا رو دوست داشتم اما بعد از مدتی همش از بین رفت " عصبی شدم ... نمیتونستم فکر کنم حتی برای یه ثانیه آتنا از کسی به جز من خوشش بیاد ... یعنی اگه اون لحظه اون کیای آشغال جلوم بود بی شک خفه ش میکردم برام مهم نبود بعدش چی میشه ... اما جلوی خودم رو گرفتم و اجازه دادم تا آتنا حرفاشو بریزه بیرون ...
دیگه صدای هق هق اتنا که هیچ صدای نفس هاش هم به زور شنیده میشد... تو بغلم خوابش گرفته بود ... آروم یه دستمو گذاشتم زیر زانوش واون یکی دستم رو هم گذاشتم زیر گردنش ... و آروم گذاشتمش روی تخت ... پتو رو آروم کشیدم روش و خواستم از اتاقش بیرون برم اما ... اما نتونستم ... یه چیزی منو میکشوند سمت آتنا ... یعنی بیدار میشد؟ ... نه نمیشد ... خم شدم و آروم بوسه ی کوچیکی روی لباش گذاشتم ...
و چه تلخ بود اون بوسه ی کوتاهی که حتی خود آتناهم نفهمید! و چه لذت بخش بود این بوسه ی تلخ!
نگاهم چرخید روی چراغ خواب اتاقش! نیمچه اخمی روی پیشونیم قرار گرفت! چرا هیچ وقت ندیدم این چراغ خواب خاموش باشه؟ ... چراغ خواب و چراغ اتاقش رو خاموش کردم و به زور و تلقین خودمو از اتاقش بیرون انداختم!
یه لیوان قهوه برای خودم ریختم .
بدون هیچ شکری و منتظر موندن برای سرد شدنش ،لیوان رو سر کشیدم .
داغیش زبونمو سوزوند.
زبونمو سوزوند ولی در کنار درد بزرگی که توی قلبم جا داشت چیزی نبود .
قلبم درد میکرد ... درد میکرد از این که اونی که اون بالا خوابیده بود ، منو به چشم یه دوست میدید و من براش میمردم! من براش میمردم و اون ... شاید حتی نمیدونست لمس کردن عشق چه حسی داره! خدایا حدودا دوسال گذشته ... دو سال گذشته و من نمیدونم آتنا تو این دو سال چی کار کرد که اینطوری میخوامش ... که اینطوری حاضرم براش بمیرم ... که اینطوری دوسش دارم ؛عاشقشم ...
نمیتونم بگم ناخواسته وارد زندگیم شده بود ...، چون خودم باعث و بانی وجودش تو زندگیم شدم ...!
خیلی ناخواسته زدم به سورتمه ش و تا خواستم پیاده بشم و ازش عذر خواهی کنم خودش زودتر به حرف اومد! تا اون روز نه از دختری عذرخواهی کرده بودم و نه دختری اینطوری جلوم وایستاده بود! باورم نمیشد ... این شخصی که جلوم وایستاده بود و طلبکارانه ازم تقاضای عذرخواهی میکرد یه دختر بود ...مغرور بودم و هستم اما غرورم در برابر عشق آتنا کم میاره ، سر افکنده میشه وشرمزده! نمیفهمم اون دختر با من چی کار کرد که اینقدر خرابشم!
یادم میاد که اون روز بارونی وقتی ملیسا یه دختردیده بود که زیر بارون رو یه نیمکت نشسته بود و لباش تکون میخورد و یه چیزی میگفت چقدر حرص خوردم! ملیسا با زور و التماس خودش منو وادار به ایستادن کرد و ماشین رویه گوشه پارک کردم!
romangram.com | @romangram_com