#اس_ام_اس_پارت_241


من: چی میگی سهیل؟ تو که میدونی من از بچگی با مینا بزرگ شدم! از همه بیشتر بهش وابسته م! مینا مثل اکسیژنه برای من! یه اجباره! باید باشه!

سهیل عصبی دستی توی موهاش فرو کرد!

کنجکاو و پر اخم خیره شدم به سهیل!

آروم گفتم: چی شده سهیل؟

سرشو بلند کرد و گفت: بقیه رو چی؟ بقیه رومثل مینا دوست داری؟

عصبی گفتم: سهیل معلوم هست تو چته؟

صداش بغض داشت!

سهیل: آتنا مواظب باش ... تو رو خدا اگه هم شده بخاطر دوستات بخاطر اکیپمون ، بخاطر دوستیمون ؛ به حرمت دوستیمون ، دست رد به سینه ی کیا نزن ... آتنا میفهمم نمیتونی ...میفهمم ... شاید درکت نکنم ولی میفهممت ... کیا جز یه برادر برای تو چیزی نیست ولی...

گیج شده بودم ... منظور سهیل از دست رد نزدن چی بود؟ گنگ زل زده بودم به سهیل ... این دست رد یعنی سهیل میدونه کیا به من پیشنهاد داده؟ اخم کردم ... هیچکی نمیتونه منو وادار به بودن با کسی بکنه ...

سهیل پر بغض گفت: ولی ... ولی اون میخواد انتقام بگیره ... میخواد تو هرجور بشه مال اون بشی ، میدونم بچه ایم ولی اون میخواد تا وقتی که سنمون به سن ازدواج برسه ، دوست دخترش باشی ... آتنا من هرچی باهاش حرف میزنم نمی فهمه ... درک نمیکنه ... درک نمیکنه عشق یک طرفه چیه ...اونقدر دوست داره که اگه بگی برو بمیر بدون چون و چرا میره میمیره ... اینا مهم نیست... مهم میناست ... مینایی که الان ناخواسته شده مهره ی سوخته ...

اخمم غلیظ بود ، نفس نفس میزدم از عصبانیت ...مثل یه ماده شیر وحشی شده بودم ... فقط دعا میکردم حرفای سهیل همون چیزه نباشه که من فکر میکنم ...

من: سهیل بگو ... بگو که کیا نمیخواد از احساسات مینا برای بدست آوردن من سو استفاده کنه ...

سهیل: اگه بهت بگم نه تنها مینا، بلکه به ترتیب میخواد با همه ی دخترا این کارو بکنه ، چی کار میکنی؟

صدای ایستادن قلبم از زدن رو شنیدم و بعد از چند ثانیه همه جا سیاه شد... بیدار که شدم بیمارستان بودم و ...

نمی فهمیدم باید چی کار کنم؟ باید به خواسته ی کیا طن بدم یا نه؟ نمیتونستم این کارو بکنم ... اونقدر از دست کیا عصبانی بودم که دلم میخواست هیچوقتِ هیچوقت به این خواسته ش طن ندم ... اما ... این قضیه مساوی بود با سوخته شدن تک تک دوستام ... تک تک عزیزای جونم ... تک تک خواهرام ... دیر به خودم اومدم شروین ... دیر ... درست وقتی که مینا دل باخته بود ... دل باخته بود به کیا ... به کیایی که هر روز بهش میگفت دوست دارم اما همش نقشه بود ... تلاش کردم... تلاش کردم که بهش بفهمونم کیا دوسش نداره ... اما اون فکر میکرد من حسودی میکنم ... فکر میکرد من دلم میخواد جای اون باشم ... لعنت به تو کیا ... لعنت ...لعنت به منی که دیر به خودم جنبیدم ... منکر نمیشم اون اوایل منم کیا رو دوست داشتم اما بعد از مدتی همش از بین رفت ... مثل هر دختر دیگه ای تحت تاثیر جذبه وتیپ و قیافه ش قرار گرفته بودم ... من خیانت کردم ... به سهیلی که ازم خواهش میکرد تا بخاطر دخترا از خودم بگذرم خیانت کردم ... به مینایی که به خاطر من شد مهره ی سوخته ی این بازی ، شد بازیچه ی دست کیا ، خیانت کردم ... به تموم دخترا خیانت کردم... من ... من این کارو کردم شروین ...

خودم انداختم تو بغل شروین و سرمو تو سینه اش فرو کردم و از ته دل زار زدم ... دستشو دورم حلقه کرد ...

بین هق هق ادامه دادم: اگه من خواسته ی کیا روفقط برای یه مدت کوتاه قبول میکردم ، اگر اونو از خودم زده میکردم تا عشقش فرو کِش کنه الان مینا اینجا پیش ما بود ...

کیا فکر کرد که دیگه این بازیه قشنگ برای مینا کافیه ... رفت بهش گفت همه چی تمومه ... مینا تب کرد ... 1 ماه نیومد مدرسه ... از زندگیش عقب افتاده بود ... امیدی نداشت که بخاطرش براش بجنگه ... نمیدونستم مهره ی بعدی کیا کی بود ولی ... میخواستم به دخترا کل موضوع رو بگم هرچند اگه تموم حرفام به یه جمله ختم بشه!

" پایان دوستی من و دخترا..." شک نداشتم اونا منو بخاطر این که خواسته ی کیا رو بخاطر اونا قبول نکردم تنهام میذارن ... شب و روزگریه میکردم ... منم حالم بد بود ... بین دو راهی بودم ... شنبه که شد تصمیم خودموگرفتم ... دخترا رو دعوت کردم خونه مون ... کل جریان رو بهشون گفتم! اما ...اما اونا منو ول که نکردن هیچ بهم حق هم دادن ... خوب میدونستم اونا منو دوست دارنو این از خوبیشونو که بهم حق میدن اما گناهکار اصلی من بودم ... من گناهکارم ... نباید چنین کاری میکردم ... این حق مینا نبود... مینا دیگه تحمل نکرد ... بعد از یک ماه و یک هفته خودکشی کرد... و تنها چیزی که برامون جا گذاشت ، یه نامه بود و 14تا انگشتر که خودش برامون خریده بود و یادگار دوستیمون بود! هنوزم دارمش ...هیچوقت نگاهش نمیکنم یا بهش فکر نمیکنم چون برام عذاب آوره ... مال من پیش خودمه ومال مینا هم ... هم پیش منه ...!

هق زدم و بعد ادامه دادم:

کیا یه هفته بعد از خودکشی مینا از ایران رفت و نذاشت حقم رو ازش بگیرم ... اون عوضی نذاشت انتقام عزیز ترین خواهرمو ازش بگیرم... بعد از مینا هر کدوم به یه مشکلی دچارشدیم که بد ترینش من بودم ... به مدتی که طولانی بود ، حدودا 3 ماه ... تو کُما بودم ... دکترا به مامانم گفته بودن که امکان برگشتم خیلی کمه و شک خبر مرگ مینا خیلی برام زیاد بوده و با توجه به این که تیزهوش بودم مغزم تونست به زندگی برمگردونه!

فرناز یه حالت روانی بهش دست داده بود ، مجبور شدن برای درمان بیارنش لندن و این شد که مادرش با مامانم تماس گرفت و گفت دیدن دوباره ی ما ، حرف زدن ما باهاش حالشو بدتر میکنه چون که ... چون که فرناز لحظه ی خودکشی مینا سر میرسه ولی کاری از دستش بر نمیاد!

romangram.com | @romangram_com