#اس_ام_اس_پارت_240


ضربه ای به سنگ کوچیک زد و گفت: حتی از سهیل هم!

دستمو از زیر مقنعه ی سرمه ای مدرسه تو موهام فرو کردم و گفتم: وای!

سهیل تنها کسی بود که گاهی رکوردای منو میزد حالا ... حالا ... این افتضاحه ...

احسان: باید فکر اینجاشم میکردی آتی! این که یه روزی ممکنه کسی غیر از سهیل رکورداتو اونم نه گاهی ، همیشه بزنه!

دوباره نگاهش کردم ... داشت با بچه ها حرف میزد ... دخترا هر بار یکیشون نگام میکردن ... با استرس ... نگران ...

آروم از کنار احسان رد شدم و رفتم سمت دخترا ...

یه مدتی گذشت ... حدودا 3 هفته ... تقریبا با کیا کوک شده بودیم ... اما من هنوزم منتظر آزمون بعدیه پیشرفت تحصیلی سمپاد بودم تا ببینم رتبه م چند میشه ...

بالاخره روز جواب آزمونا رسید ... و در عین ناباوری رتبه هامون برابر شد ... منی که اسمم همیشه تنها ، تو بالاترین قسمت رتبه ها بود حالا اسم یه پسر کنار دستم بود ... دقیقا با همون تعداد غلط و درست... با همون تعداد پاسخ نزده ... اعصابم بهم ریخته بود ... یعنی چی؟ چرا اینقدر تشابه ...؟ گاهی فکر میکردم کیا همزادمه که همیشه تو همه ی آزمونا رتبه هامون عین هم میشد ...

ماه ها گذشت ... دیگه به وجود کیا کنار اسمم عادت کرده بودم ... اتفاقا خیلی هم با هم صمیمی شده بودیم ... خیلی از دخترا کشته مرده ی قیافه ی کیا بودن ... یعنی بهتره بگم تموم دخترا ... اما ... من ... نه ... من دنبال اون تیپ و قیافه ی دختر کش نبودم! حتی دخترای اِکیپ خودمون براش میمردن! البته درجه ی شیفتگیشون خیلی پایین تر از بقیه ی دخترا بود ...

و اما کیا ... حتی یه درصد به این موضوع اهمیت نمیداد! بیشتر دنبال رقابت با من بود ... یه جورایی تو مدت اون چند ماهی هم که گذشت از همه با من صمیمی تر شده بود ... انگار بین اون همه رقابت یه صمیمیت خاصی با هم داشتیم ... یه روز کیا اومد پیشم ... عصر بود! خودش تنها اومده بود! کارم داشت! کلافه به نظر میرسید! با هم رفتیم و تو یه پارک نزدیک خونه ی ما نشستیم!

به حرف اومد و بهم پیشنهاد دوستی داد! نه یه دوستی عادی! این که دوست دخترش بشم!

عصبی شدم! عصبانیت وجودمو فرا گرفته بود! احساس میکردم ازم سواستفاده شده! از جام بلند شدم که دستمو گرفت و کشید و گفت که بزارم حرفاش تموم بشه بعد برم! بهم گفت این دوستی یه پیشنهاد عادی نیست بلکه بهم علاقه داره ، دوستم داره و حاضره جونش رو هم برام بده... خوب ، کدوم دختریه که تحت تاثیر اون حرفای احساسی که کیا میزد قرار نگیره اما من به خاطر این که دلشو نشکونم بهش گفتم بعدا بهش جواب میدم در حالی که شک نداشتم جوابم "نه" هست!

و کیا رو در حالی که بغض داشت و دلش نمیومد برم تنها گذاشتم!

دو هفته گذشت! بهش گفتم! گفتم که جوابم "نه " هست!

عصبی شد! تا حدی که میخواست تو اون لحظه منو بکشه! عشق کیا غیر قابل باور بود ...

میدونی عشق شکست خورده 3نوعه ... یا این که به سختی میگذره و فراموش میشه ، ... یا این که مدتی که شاید طولانی باشه از زندگی یه آدم رو هدر میده و یه جورایی اون شخص دچار افسردگی حاد میشه ... و اما عشق شکست خورده ی نوع سوم ... خطرناکه ... خیلی خطرناک ... اونقدر که ممکنه از شکست خوردنش ، کسی رو که عاشقشه به قتل برسونه تا مال شخصی دیگه ای نشه ... یه جورایی عشق کیا از نوع سوم بود که یه جورایی من کنترلش میکردم و خودم میدونم اگه نمیکردم خیلی وقت بود که به دست کیا کشته شده بودم ...

مکث کردم و فکر کردم که اگه شروین دوسم داشت و من جاش میذاشتم به کدوم روش دست میزد ... نمیدونم چرا ولی یه حسی ته قلبم میگفت که شروین از کیا هم بدتر میشه ...!

یه مدتی گذشت ... با کیا سر روال عادی برگشتیم ، هرچند یه فاصله هایی بینمون افتاده بود ... مثلا قبلا همیشه دستشو میگرفتم ... بعد اون موضوع اجازه ندادم دستمو بگیره ... هرچند کیا هنوزم نتونسته بود احساساتشو سرکوب کنه ... دست خودش نبود ... یه جورایی بعد از جوابِ " نه " من افسرده شده بود ... هرچند هنوزم اسمش تو رتبه های آزمون کنار اسم من بود ...

یه روز سهیل بهم گفت که امروز رو با اکیپ خودمون یعنی پسرا و دخترا نریم خونه چون خودش یه کار خصوصی باهام داره... به سهیل اعتماد داشتم ، به همون اندازه که به آروین اعتماد داشتم ... اما یه جورایی نگران بودم که همون بحث قبلیه کیا پیش نیاد اما شک نداشتم سهیل همچین آدمی نیست! اوکی دادم و همراهش رفتم! با هم رفتیم یه کافی شاپ ... سهیل شروع کرد به حرف زدن! بهم گفت به سوالاش بی چون و چرا جواب بدم ...

اون روز رو یادمه ...سهیل نگران بود ... اولین سوالی که ازم پرسید منو خیلی به تعجب انداخت ...

" سهیل: تو مینا رو دوست داری؟

چشمام گرد شد!

romangram.com | @romangram_com