#اس_ام_اس_پارت_239


حامد اول نفر به حرف اومد و دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و گفت: من ترجیح میدم اعتراف کنم تا این که اعدام بشم و نیششو باز کرد!

دخترا کنارم دست به سینه وایستادن! عاقل اندر سفیه نگاش کردم و خطاب به دخترا گفتم: حکم؟

همشون هم زمان گفتن: 5،4،3،2،1 ... اعدام!

این علامت هشدار ما به هم بود! وقتی میخواستیم ما حمله کنیم سمت پسرا اینو میگفتیم و هر وقت اونا میخواستن حمله کنن بازم اینو میگفتن!

زانیار: حالا چطوری؟

من: با چشم غره های من چطورید؟

همشون آب دهنشونو قورت دادن و سرشونو به نشونه ی نه تکون دادن! خندیدم!

من: پس یکیتون با من بیاد!

امیر چشماشو گرد کرد و گفت: کجا؟

سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم: ای منحرف!

خندیدن!

من: احسان بیا!

اومد دنبالم و من رفتم یه گوشه دور تر از اونا وایسادم!

اومد طرفم!

نگاه کوتاهی بهش انداختم که حواسش پیش ما نبود!

مختصر گفتم: درسش چطوره؟

احسان یه ابروشو داد بالا و گفت: راپُرت میخوای؟

حرصی گفتم: اعصاب ندارم احسان!

خندید و گفت: خیلی خوب ، خیلی خوب!

بعد از یه مکث کوتاه به حالت عادی برگشت و گفت: از هممون سَر تره!

انگار یه کاسه ی آب یخ ریختن روم!

ناباور نگاش کردم و گفتم: حتی از سهیل هم؟

romangram.com | @romangram_com