#اس_ام_اس_پارت_238


اون روز رو خوب یادم میاد! شنبه بود! روز موعد رسیده بود و شاگرد جدید وارد مدرسه ی تیزهوشان پسرونه شده بود!

آخرین زنگمون ادبیات بود ولی من کل دو ساعت و نیم زنگ رو هیچی نفهمیدم! فقط میخواستم از یکی از پسرا بپرسم ببینم وضع این پسره چطوره! زنگ که خورد با سرعت نور از جا پریدم! نه تنها من بلکه همه مون! کل اکیپمون! من جلوتر از همشون بودم و اول نفر رسیدم به سهیل!

من: سهیل سهیل سهیل ...! بگو ... بگو ...

نفس نفس میزدم ...

من: چطوره؟

موژان جیغ زد: سهیل!

سهیل خندید!

تینا: درد بگیری ایشالا! دِ بنال!

زانیار: خیلی خوب! خیلی خوب!

و خندید!

حامد: من اندازه ی این استرس نداشتما

پر حرص نگاش کردم و گفتم: کوفت بگیری ...

و حرفم با صدای یه نفر قطع شد: سلام!

صدا از پشت سرمون اومد! با سرعت نور برگشتم سمت صدا!

چشمام گرد شد! این جانی دپ بود؟

یه پسر خیلی خوشتیپ قد بلند که کمتر بهش میومد 15 سالش باشه!

دستاشو توی جیباش فرو برده بود و یه بلوز پوما تنش بود!

چشماش ... چشماش ... یه رنگ خاص بود ... نه مشکی و نه قهوه ای ... یه قهوه ای خیلی تیره که از دور مشکی رنگ بود!

قبل از همه به حرف اومدم و با غرور گفتم: سلام!

یه تای ابروشو داد بالا و اومد جلوتر و دستشو آورد جلو!

با اعتماد به نفس باهاش دست دادم که باعث شد لبخند کجی بزنه!

و بعد با سرعت نور روی پاشنه ی کفشای کتونی م پرخیدم سمت سهیل و زانیار و حامد و بر و بچ و با تموم قدرتم یه چشم غره ی حسابی بهشون رفتم که باعث شد هر کدوم نگاهشونو بدزدن یه طرف از ترس! تو دلم خندیدم! و بعد گفتم: که حالا هیچکی جواب منو نمیده؟

romangram.com | @romangram_com