#اس_ام_اس_پارت_225
خندید و گفت: اصلاً انتظار نمیره که یه بار فقط یه بار بگی من چیز خوردم!
نیشمو بیشتر باز کردم و به حالت احمقانه ای سرمو به نشونه ی آره تکون دادم!
شروع کردم به زیر نظر گرفتن راه های فرارم!
خوب از اونجا که نمیشه ... از این جا هم که صد در صد غیر ممکنه ... مگه این که از روش پرواز کنم! ... صدای درونم: باز تو خل شدی آتنا؟
نیشمو تو درونم برای صدای درونم باز کردم!
آهان گرفتم ... از زیر بازوش راه فرار است!
دو قدم مونده بود که بگیرتم که از زیر بازوش در رفتم!
با تموم سرعت فرار کردم و اونم دنبالم دویید!
من میدوییدم ، اون میدوییدم ... اصن حواسمونم نبود که باید تا نیم ساعت دیگه حاضر باشیم!
دیدم جایی برای پناه بردن نمونده و دوییدم رفتم از پله ها بالا و به اتاقم پناه بردم اومدم درو ببندم که خودشو انداخت تو! ... لعنت به این شانس!
خبیثانه خندید و نزدیکم شد و دستشو جلو آورد و تا تونست قلقلکم داد! اونقدر قلقلکم داد که دل درد گرفته بودم!
دیگه از خنده نفسم بالا نمیومد که پام گیر کرد به لبه ی تختم و گرومپ افتادم رو تخت!
پوووف حداقل این راهی شد برای فرار از دست شروین!
دست به کمر بالا سرم وایستاد و گفت: این تازه اولشه!
یا خدا! چشمام گرد شد! خندید!
تا اومدم بپرسم بعدیش دیگه چیه که دیدم رو هوام!
شروین منو بالا سرش گرفته بود!
با تموم توانی که داشتم جیغ زدم و شروین میخندید!
من: شروین جون هرکی دوسش داری منو بذار پایین! جون خواهرت! جون آروین داداشم! جون دوستات! آقا اصن جون من!
آروم گذاشتم زمین!
با اخم بهم خیره شد و گفت: اینقدر جون کسیو قسم نخور! مخصوصا جون خودت و برگشت و رفت و منو تو بهت جا گذاشت!
لحظه ی آخر گفت: اونطور اونجا نشین یه ربع فرصت داری حاضر شی پس بجنب!
romangram.com | @romangram_com