#اس_ام_اس_پارت_224


مثل خودش با سر تایید کردم و گفتم که منم اون صحنه رو آماده ام و سرمو چرخوندم سمت بیل و با تعجب ادامه دادم: مگه قرار نبود اون صحنه رو فردا انجام بدیم؟

بیل سرشو به نشونه ی تفهمیم تکون داد و گفت: آره ولی سارا هنوز صحنه ی امروزو حاضر نیست!

من: آها! حالا کی راه بیفتیم دانشگاه؟

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت: حدودا نیم ساعت دیگه!

سرمو به نشونه ی اوکی تکون دادم و خدافظی کردم و بعد از این که بیل هم از من و شروین خدافظی کرد رفت!

شروین درو بست و رو به من گفت: ناهار که خوردی؟

عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم: مثلا پیتزا سفارش داد بودیااا!

نیششو باز کرد و گفت: ببخشید!

هوس شیطنت به سرم زده بود!

خونسرد و بی تفاوت گفتم: نمیبخشم!

چشمای شروین گرد شد و بعد در کثری از ثانیه مظلومیت مصنوعی جاشو گرفت و گفت: دلت میاد؟

به زور خنده امو خوردم و گفتم: چرا دلم نیاد؟

به حالت خبیثانه ای گفت: اگه نبخشی اذیتت میکنما!

دلم هری ریخت پایین ولی خونسردانه گفتم: نمیتونی!

پشت چشماشو نازک کرد و گفت: مطمئنی؟

مطمئن گفتم: اهوم!

یه تای ابروشو داد بالا و گفت: پس دلت هوای تلافی کردنای قدیمو کرده! ها؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم: فقط نه از اون مدلای ترسناکش!

خندید! میدونست منظورم عصبانیتاشه!

آروم اومد جلو! با ترس یه قدم رفتم عقب! یه قدم اومد جلو ... یه قدم رفتم عقب ... یه قدم اومد جلو ... بازم یه قدم رفتم عقب که یهو پشتم خورد به دیوار! یا خدا! این دیگه ته خطه! بنبسته!

شروین لبخند خبیثانه ای زد و گفت: که مطمئنی نمیتونم! ها؟

نیشمو با ترس باز کردم و گفتم: تو جای من چیز خوردی!

romangram.com | @romangram_com