#اس_ام_اس_پارت_223
پلکامو روی هم فشار دادم و دوباره اون قطره اشک فرو ریخت!
حالا نوبت قسمت اصلی بود! جایی که باید صدام بلرزه!
نامحسوس دستی به رد اشک کشیدم و پاکش کردم و برگشتم سمتش و با داد گفتم: من ازت متنفرم میفهمی؟ متنفر ... این تنفری رو که نسبت به تو دارم تا حالا نسبت به هیچکس نداشتم ...
خودم باورم نمیشد اینبار اینقدر خوب باشه! صدام خیلی خوب لرزید!
شروین صحنه رو قطع نکرد و ادامه ش داد!
آروم اومد جلوم و زل زد توی چشمام و آروم گفت: مطمئنی؟
نه این دیالوگ توی فیلم نبود! پس صحنه رو قطع کرده بود!
نگاهش تلخ بود! نه مثل همیشه ، بلکه بیشتر از همیشه!
آروم با صداقت از ته دل گفتم: نه! من اصلا از تو متنفر نیستم!
لبخندی زد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که نصفشو شنیدم که گفت: متنفر نیستی ولی ... هم نیستی!
اون کلمه رو اونقدر گنگ گفت که نفهمیدم!
سردرگم نگامو توی اجزای صورت ِ جذابش دوختم!
زل زده بود به چشمام!
آروم دسته ای از موهامو که اومده بود جلوی چشمام زد پشت گوشم!
نگاهش لغزید روی لبام ...! شکه شدم ... شروین میخواست منو ببوسه؟ ... نه ... نه! بی منظور این کارو کرد برای خودت تعبیرِ اضافی نکن!
بغضم گرفته بود!
اومد چیزی بگه که صدای زنگ خونه اومد!
به سمت در رفت و بازش کرد!
بیل پشت در بود!
بیل: سلام! چطورید؟ میخوایم بریم دانشگاه! این صحنه رو آماده هستید؟
شروین با سر تایید کرد و گفت: من اون صحنه رو آماده ام!
و سرشو چرخوند سمت من و بعد از این که نگاهی عمیقی چشمام انداخت گفت: تو چی؟ آماده ای آتنا؟
romangram.com | @romangram_com