#اس_ام_اس_پارت_220
به اینجا که رسیدم سکوتی کردم و بعد سریع ادامه دادم: خوب قضیه ش مفصله که چرا رفت!
و برگشتم رو به فرنازی که برای یه لحظه نگاهش غمگین شد گفتم: این آقایی هم که اینجاست آقای شروین تهرانی! ایشون ...
به اینجا که رسید سکوت مطلق شد!
نمیدونستم شروین رو چی معرفی کنم! دلم میخواست بگم فرناز کسی که عاشقشم اینه! اینجاست ولی خوب ...
نگاهی به صورت شروین انداختم! بهت زده شدم! این شروین بود؟ این چشمای شروین بود؟ چشمایی که میخواستن ببارن؟ چشمایی که پر شده بودن؟ نه احتمالا توهم زدی آتی! از سری توهماتِ اخیرته!
دور از چشمای فرناز و شروین نفس عمیقی کشیدم و بعد گفتم: ایشون یه زمانی دشمن خونی من بودن ولی حالا یکی از دوستای خوب منن! البته هم بازیم توی فیلم و همخونه ی منم هستن!
حرف که تموم شد شروین برگشت و از پله ها بالا رفت و بعد صدای کوبیده شدن در اومد! همزمان با صدای کوبیده شدن در چشمام بسته و صورتم در هم شد! ... از این صدا متنفرم ... منو یاد اون شب میندازه ...
آب دهنمو قورت دادم و به سختی چشمامو باز کردم!
فرناز متعجب نگاهی به پله ها که به طبقه ی دوم خونه ختم میشد انداخت و بعد گفت: این چش بود؟ و بدون این که منتظر جواب من باشه نگاهی به ساعتش انداخت و سریع گفت: وای من دیرم شده باید برم و بوسی روی لپم گذاشت و ادامه داد: شماره ی موبایلم رو روی میز گذاشتم ، بهم زنگ بزنی بیام سر صحنه بازیت رو ببینم! بایییی!
و رفت!
به محض رفتن فرناز اشکام و بغضی که دوباره برگشته بود راه خودشون روی صورتم پیدا کردن! با تموم سرعتم از پله ها بالا رفتم و به اتاقم پناه بردم ...!
تنها چیزی که از اون شب یادمه صدای هق هقام و آهنگایی که گوش میدادم ...!
شروین:
عصبی درو بهم کوبیدم!
کلافه دستامو توی موهام فرو کردم و تکیه دادم به دیوار سرد اتاقم و یه قطره اشک پایین ریخت! من عاشق این دخترم! بدجوری هم عاشقشم!
بغضم گرفت وقتی گفت: " ایشون یه زمانی دشمن خونی من بودن ولی حالا یکی از دوستای خوب منن! البته هم بازیم توی فیلم و همخونه ی منم هستن! "
دلم میخواست بگه اینم پسریه که من عاشقشم!
پوزخندی روی لبم نشست! ولی زهی خیال باطل ...!
سرمو کوبیدم به دیوار و دوباره این کارو کردم و ... دوباره ... و ... دوباره ...
شروین کنار بیا! کنار بیا ... کنار بیا با این که اون تو رو دوست نداره! واقعیتا خیلی تلخن! به تلخی اسپرسو ...! یه قهوه ی اسپرسو؟ یاد اون روز توی کوه افتادم که آتنا نمیخواست قهوه بخوره و آخرش هانیه به زور به خوردش داد ... لبخند تلخی روی لبام نشست ... نه قهوه نه ... تلخه اما نه به تلخیه قهوه ...
چقدر این دیوار سرد بود ...! کاش میشد منم یه روزی نسبت به آتنا اینطوری سرد بشم!
***
romangram.com | @romangram_com