#اس_ام_اس_پارت_219

این نشونه یه خراش بود که با کشیدن یه سنگ تیز روی پوست بدنمون ایجاد کرده بودیم! همه مون این نشونه رو داشتیم! خودمون با سنگ رو قسمت یکم پایین تر از شونه این خراش رو ایجاد کرده بودیم!

آستینمو که پایین داد با شوق و وصف غیر قابل باوری گفت: حالا نگفتی اسمش چیه؟

با چشمای گرد نگاش کردم! منظورش اون کسی بوده دوسش دارم یعنی شروین ولی خوب اون که نمیدونست فقط میدونست من عاشق یه نفرم! همین! دهنمو باز کردم تا یه چیزی بگم که چشمم خوربه شروین که با یه چهره ی بی تفاوت و خونسرد اما مثل همیشه جذاب از پله ها پایین میومد!

بغضم گرفت! ...حالا شروین؟ ...حالا اومدی؟ ...بعد از 45دقیقه؟ ...اشکال نداره حداقلش این بود که من فهمیدم دوسم نداری!

فرناز رد نگاهمو گرفت و تا چشمش خورد به شروین یه جیغ کر کننده ای زد که باعث شد من از ترس بدوم پشت یکی از کاناپه ها و شروین هم دست بزاره روی دوتا گوشاش!

جیغ فرناز که قطع شد دوید سمت من و منم از ترس فرار کردم! حالا شروین وسط پذیرایی وایساده بود و من میدویدم و فرناز دنبالم و شروین هم با چشمای گرد ما رو نگاه میکرد!

دست آخر دیدم نمیتونم از دست این هیولا نجات پیدا کنم دویدم و رفتم پشت شروین وایستادم و بلوزشو گرفتم و با ترس گفتم: شروین شروین تو رو خدا منو از دست این هیولا نجات بده! من میترسم ازش!

فرناز که حالا رو به روی شروین وایستاده بود با چشمای گرد نگام کرد و گفت: آتنااااااااااااا!

من: آتنا و کوفت! آتنا و درد! چیه؟

فرناز: من از ترس دیدن یه پسر تو خونت اینطوری جیغ زدم!

تازه دوزاریم افتاد! فرناز خبر نداشت که من و شروین هم خونه ایم! آروم از پشت شروین اومدم بیرون و بلوزشو ول کردم!

تا اومدم حرفی بزنم فرناز زودتر به حرف اومد و با ذوق گفت: نکنه ... نکنه ... (با دستش شروین رو نشون داد ) این ... این....

باید جلوشو میگرفتم! میخواست بگه نکنه این عشقته!

وای خدا! با تموم توانم چشم غره ای به فرناز رفتم که باعث شد دهنش بسته بشه!

با ترس دستش رو گذاشت رو قفسه ی سینش و با دستش دنبال قلبش گشت که ببینه هنوز میزنه یا نه! وقتی دید قلبش هنوز میزنه , نفسشو داد بیرون و بعد با جیغ گفت: بی شعور عوضی تو هنوزم اون چشا رو داری؟ خوب رحم کن سکته کردم فکر نکنم تا حالا کسی بوده باشه که از چشمات نترسیده باشه!

با این حرفش نگاهم رفت سمت شروین و دیدم که اونم نگاهش اومد سمت من! شروین تنها کسی بود که گفته بود از چشمام نمیترسه! اون روز تو هواپیما اینو گفت!

غرق شدم توی نگاهش! نگاهی که نمیدونم چرا تلخ بود! درک نمیکردم! اون آسمون آبی دلگیر بود ولی نمیبارید! از کی دلگیر بود؟ من؟

- اهم اهوم!

با صدای سرفه ی مصنوعی فرناز به خودمون اومدیم و نگاهامونو از هم دزدیدیم!

تا اومدم چیزی بگم فرناز زودتر به حرف اومد و گفت: معرفی نمیکنی آتنا جون؟

لبخند کجی تو دلم زدم! فرناز بعضی وقتا خیلی باشعور و مودب میشد و خودش بحث رو عوض میکرد!

رو به شروین گفتم: این خانوم خل و چلی که میبینی دوست صمیمی منه که بعد از سالها همدیگرو اینجا تو لندن ملاقات کردیم! اسمش فرنازه! فرناز هم جزو اکیپمون بود ولی ...


romangram.com | @romangram_com