#اس_ام_اس_پارت_218

آتنا: تو کیا رو دوست داشتی؟

فرناز بهت زده تر از هر زمانی نگاش کرد و بعد رفت تو فکر و به آرومی سرشو به نشونه ی نه تکون داد!

آتنا: ازش خوشت میومد؟

فرناز تایید کرد!

آتنا: میشه بگی دقیقا چرا ازش خوشت میومد؟

فرناز اخماشو تو هم کرد و فکر کرد و بعد گفت: من مثل هر دختر دیگه ای تو اون زمان از تیپش ، از قیافه ش ، از دو رگه بودنش از اون مغز درجه یکش از اون استعداد باور نکردنیش خوشم میومد! من مثل همه ی دخترای دیگه از ظاهرش و مخش خوشم میومد و البته ناگفته نماند از اخلاقش هم خوشم میومد! از باحال بودنش از غرورش! همین!

آتنا: من دقیقا به مدت 3 هفته این حس رو بهش داشتم اما بعد همه ی اون حس رفت و من اونو به چشم برادر میدیدم!

فرناز نگاهی به آتنا انداخت و بعد گفت: و اون درست زمانی به تو ابراز علاقه کرد که تو اونو به چشم یه برادر میدیدی؟

آتنا اخماشو تو هم فرو کرد و گفت: دقیقا نه!

فرماز گنگ نگاش کرد! نمیفهمید! پس اگه کیا بعد از اون 3 هفته بهش ابراز علاقه نکرده بود پس یعنی تو اون مدت که آتنا ازش خوشش میومده ابراز علاقه کرده بوده پس چرا ...

اخماشو تو هم کرد نمیفهمید!

آتنا از نگاه فرناز پی به همه چیز برد! آروم سرشو پایین انداخت و زمزمه کرد: واسه همین عذاب وجدان دارم!

فرناز زل زد به آتنای شرمنده! پس به خاطر این عذاب وجدان داشت!

آتنا سرشو بلند کرد و آروم گفت: فرناز ... تموم دخترا از این موضوع خبر داشتن اما تو تازه امشب فهمیدی! فرصت نشد بهت بگم ... رفتی!

فرناز سرش درد میکرد! درد میکرد از این همه بدبختی از این همه بد شانسی! دلش برای سهیل تنگ شده بود! دلش میخواست هیچی بین اون و سهیل بهم نمیخورد!

شروین همین براش کافی بود که مطمئن شد آتنا به شخص دیگه ای علاقه نداره! چشماشو بست و بعد از مکث کوتاهی باز کرد! نفس عمیقی کشید و از پله ها پایین رفت ...!





آتنا:

فرناز بی توجه به بحثی که میکردیم اومد سمتم و آستین بلوزم رو داد بالا! میدونستم میخواد چی رو ببینه! دنبالش گشت وقتی پیداش نکرد با اخم برگشت سمتم و گفت: کوش؟

خندیدم و گفتم: د آخه دیوونه این دست چپ منه اون نشونه رو دست راست ماست!

اومد طرف راستم نشست و آستین بلوزم رو داد بالا و وقتی بالاخره پیداش کرد به نرمی دستی روش کشید!


romangram.com | @romangram_com