#اس_ام_اس_پارت_217

درست دو ماه و نیم بعد وقتی بالاخره مادر و پدر آتنا راضی شدن دستگاه ها رو جدا کنن آتنا از کما بیرون اومد!

"- اینجا رو هم امضا کنید تا ما پیوند رو انجام بدیم"

"موژان با تموم سرعتی که داشت از خونه بیرون زد! برای اولین تاکسی که دید دست تکون داد و سوار شد و آدرس بیمارستانو داد! گریه می کرد و زار میزد و دلش میخواست تموم کسایی رو که با این کار موافقت کردن رو بکشه! حتی اگه اونا پدر و مادر آتنا باشن! ماشین که نگه داشت تموم پولی که توی کیف پولش بود رو بیرون کشید و داد دست راننده و بی توجه به دادای راننده که اعتراض آمیز میگفت این پول زیاده ، همینطور که میدودید بدون نگاه کردن به ماشین گفت: برای خودتون!

با تموم سرعت موجود دوید توی سالن بیمارستان! پرستارا خبر داشتن که نباید اجازه بدن که موژان بیاد تو واسه همین با دیدن موژان که مثل سرعت نور به سمت آی سی یو میرفت مثل فشنگ به کار افتادن تا جلوشو بگیرن اما سرعت موژان خیلی زیاد تر بود! به جلوی اتاق آی سیو که رسید وایستاد و تموم تنشو سد عبور کردن از در آی سیو کرد! پرستارا تلاش داشتن که بکشنش این طرف اما موژان لجباز تر و کَنه تر از اینا بود! دکترا هم که اومده بودن تا دستگاه ها رو از آتنا جدا کنن ولی اونا هم نتونستن جلوی موژانو بگیرن! کم کم سر و کله ی دخترا پیدا شد و همشون هول و با عجله به بیمارستان اومده بودن و همشون باهم جلوی پرستارا و دکترا وایسادن و کسی نمیتونست تکونشون بده! همشون بودن! انگار نمیخواستن آتنا هم مثل مینا بره! انگار سدی شده بودن در برابر مشکلات! در برابر ترس ها! در برابر تاریکی ها! درد ها! مادر و پدر آتنا رضایت داده بودن اما آروین راضی نبود ولی وقتی پدر و مادر آتنا رضایت داده بودن ، وقتی اونا پای برگه رو امضا کرده بودن دیگه چی کار به برادرش داشتن! آروین که سرپرست آتنا نبود! حدود 4 ساعت تمام دخترا جلوی در اتاق وایسادن بدون تکون خوردن ، بدون این که چیزی بخورن! هنوز دقایقی از 4مین ساعت نگذشته بود که صدای یکی از دستگاهایی که به آتنا وصل بود به صدا در اومد و پلکای آتنا تکون خورد! دخترا دیگه سد راه دکترا نشدن و گذاشتن اونا کارشونو بکنن و در نتیجه آتنا به هوش اومد! دکترا باورشون نمیشد! این که آتنا دوباره بهوش بیاد احتمالش 20 در صد بود! پدر و مادر آتنا شرمنده ی دخترا بودن! هیچکی باورش نمیشد اگه 4 ساعت پیش دخترا مانع ورود دکترا به اتاق عمل نشده بودن الان آتنا مرده بود و اون موقع هم به ذهن کسی خطور نکرده بود که ممکنه 4 ساعت بعد آتنا زنده بشه! دکترا میگفتن کسی فعلا باهاش حرف نزنه تا به حالت عادی برگرده!

اون روز گذشت و روز بعدش ... روز بعدش ...روز بعدش ... روز بعدش ... هفته ی بعدش ... هفته ی بعدش ... و در نتیجه ماه بعدش گذشت! آتنا به حالت عادی برگشت! همون روز اول به حالت عادی برگشت اما ... بعد که حواسش بیشتر جمع شد باز یاد مینا افتاد! خودشو نمیبخشید در حالی که اصلا تقصیر او نبود! بی احساس شده بود! سرد شده بود و مهم تر از همه ... " از خودش متنفر شده بود "! این آتنا همون آتنای پر از شیطنتای دخترونه نبود! اصلا آدم نبود! بهتره بگم یه مرده که به واسطه ی اکسیژن زنده بود که اگه اونم ازش قطع میکردن ....!

آتنا به درس خوندنش ادامه داد و رتبه ی برتر فیزیک کشوری هم شد اما تا دو سال آتنا نبود! "

بر می گردیم به حال:

آتنا همونطور که جلوی پنجره خیره به قطرات بارون و خیابون تاریک دردناک لندن بود گفت: یادت اومد کی رو میگم؟

فرناز آروم از بهت بیرون اومد و نگاهی به آتنا انداخت و آروم گفت: کیا ... کیا بازرگان!

آتنا با شنیدن اسمش آروم چشماشو بست و بعد باز کرد! تغییر حالت چشماشو میشد به وضوح دید که چطوری انتقام توی چشماش شعله ور شد اما ... اما در کسری از ثانیه اونو خاموش کرد! آتنا آدم انتقام نبود و این که بخواد انتقام بگیره ، دل مهربونشو آزار میداد!

با صدای فرناز به خودش اومد: اینبار اومده دنبال تو؟

پوزخندی زد و ادامه: اون از اولم دنبال تو بود!

و این جمله کافی بود تا تموم درد و رنج که از عذاب وجدان بهش دست می داد یکباره به وجودش برگرده! ... حسی که مدت ها در تلاش بود از بینش ببره اما نمیتونست و به خودش تلقین می کرد که رفتن مینا از پیششون ، مرگ مینا تقصیر اون نبوده ... همه ی دخترا معتقد بودن که آتنا مقصر این کار نبوده ... مقصر اصلی کیا بوده و بس! همین! اما آتنا میگفت که اگه درخواست کیا رو قبول میکرد مجبور نمیشد به خاطر انتقام یا همون داشتن من بره سراغ دوستام! دوستایی که از جونم هم برام باارزش ترن!

رعد و برقی زد و صدای غرش آسمون اومد!

انگار میخواست اعتراض کنه اما به چی؟ کاش ما زبون کائنات رو میفهمیدیم!

شروین از این که چرا نمیفهمید بحث در مورد کیه گیج شده بود و اخماش تو هم بود! اسم کیا که اومد اخماش بیشتر در هم شد! بحث در مورد یه پسر بود! فقط دعا میکرد که این موضوع به عاشق بودن آتنا مربوط نباشه!

فرناز سوالی رو که سالها تو تو مغزش بود رو بالاخره به زبون آرود: تو واقعا دوسش داشتی؟

و این سوال یه تیر خلاص بود به سمت قلب شروین ولی قبل از این که برخورد کنه آتنا نجاتش داد با جوابش: نه ... من هیچوقت دوسش نداشتم!

روش رو از جلوی پنجره به سمت فرناز تغییر داد! فرنازی که با بهت نگاش میکرد!

آتنا رو به روش نشست!

آتنا: فرناز میخوام چندتا سوال ازت بکنم ، قول بده حقیقتو بگی!

فرناز به گنگی نگاش کرد و بعد سرشو به منظور تایید تکون داد!


romangram.com | @romangram_com