#اس_ام_اس_پارت_216
آتنا جا خورد! خیلی بد! دلش نمیخواست کسی از عاشق بودنش خبر دار باشه!
ضربان قلب شروین به شدت بالا رفت و اخماش تو هم! نمیتونست خودشو کنترل کنه! فکر کرد: اگه ... اگه آتنا یکی دیگه رو دوست داشته باشه چی؟ من چی کار کنم؟
آتنا جواب نداد چون می ترسید شروین از تو اتاقش بشنوه! آروم کنار فرناز نشست و دم گوشش گفت: آره!
فرناز چشماش برقی زد و آروم پرسید: حالا چرا دم گوشم میگی؟ کی هست که بشنوه؟
هنوز خبر نداشت که شروین هم تو اون خونه س!
آتنا چیزی نگفت به جاش گفت: بی خیال فرناز! یه خبر بد دارم! یه خبر بد! شاید اگه امروز نمیدیدمت تو ، تو دردسر نمیفتادی!
حواس آتنا که پی شروین و عشقش بود حالا رفت پی انتقامی که نمیخواست بگیره!
فرناز به خودش لرزید و گفت: چی شده؟
آتنا آروم رفت دم پنجره و بی تفاوت تر از همیشه آروم گفت: اینجاست! اینبار دنبال منه!
دانای کل:
اخمای فرناز تو هم رفت نه از حرفی که آتنا زده بود! نه! از گنگی حرفی که آتنا زده بود اخماش تو هم بود! کی برگشته بود؟ کی دنبال آتنا بود؟ اینبار؟ اخماش بیشتر تو هم رفت!
شروین با اخمای تو هم بالای پله ها وایساده بود و داغون! وقتی فرناز از آتنا اون سوال رو پرسیده بود ، آتنا جوابشو بلند نگفته بود! گیج بود و سر درگم! اگه آتنا عاشقه خوب بلند میگفت اگه نه هم باز بلند میگفت ، چرا درگوشی حرف زد؟
یعنی آتنا عاشق بود؟ ... نبود؟ ... نمیدونست نمیدونست! تصمیم گرفت به بقیه ی حرفای اون دختر و آتنا گوش بده!
اخمای آتنا بدجوری تو هم بود و چشماش ترسناک تر از هر وقتی شده بود! ترسناک تر از هر وقتی! چون شعله ی انتقام درونش تو چشماش برق میزد و حرکت میکرد و شعله ور میشد!
بالاخره فرناز به حرف اومد!
گنگ پرسید: کی؟ کی بر...
ناگهان بین حرف زدنش وایستاد! مغزش برگشت به چند سال پیش! دفترچه خاطراتش ورق خورد و رفت به یه روزایی که نمیدونست دقیقا چطوری گذشت!
چهره ی کیا جلوی چشماش نقش بست! چهره ی آتنا وقتی با دست لرزون و همراه با یه کاغذ به سمت خونه اومد و تو بغلش گریه کرد ... چهره ی ژینا وقتی اشک چشمای خوشگلشو خیس کرده بود و نفساش به شماره افتاده بود ... چهره ی تینا که به ثانیه نکشید بی حال شد و افتاد رو زمین ... چهره ی موژان که فقط ناباورانه زل زد به آتنا و برگه ی تو دستش و فقط اشکاش شروع کردن به باریدن و این که اونقدر چیزی نخورده بود که تا 3 هفته توی بیمارستان بستری بود ... چهره ی آذین با اون چشمای عسلیه جذاب و در حالی که ناباورانه آتنا رو نگاه میکرد پوزخندی زد و گفت: اصلا شوخی جالبی نبود و این که تا یه ماه تحت نظر روانشناس بود ... چهره ی کیانا که خنده ای ترسناک که بی شباهت به خنده ای از درد نبود سر داد و بعد اشک صورتشو خیس کرد و با التماس از آتنا خواهش میکرد که بگه دروغه! چهره ی ویرا که بعد از اون اتفاق بی احساس شد یخ شد سرد شد و تموم دخترا تلاش زیادی کردن تا به حالت عادی برگرده و دوباره مهربون بشه ، احساس کنه و درد نکشه و چهره ی ساغر که از درد مچاله شده بود و قلبش که مشکل داشت و یکی از دریچه هاش شل بود تیر میکشید و با آمبولانس رسوندنش بیمارستان ولی اونقدر حال بقیه ی دخترا بد بود که حتی یکیشونم نتونست همراهش بره ... صورت روژینا اومد جلوی چشمش در حالی که داشت داد و بیداد میکرد و اصرار داشت که این یه شوخیه ، یه بازی برای اذیت کردن ما و وقتی دید نمیتونه قبول کنه که شوخیه شروع کرد به جیغ و داد کردن و گله کردن از خدا! و آخرین صحنه چهره ی آتنا بود که تو لحظه ی آخر بی رمق روی دستاش افتاد و به مدت 2 ماه و نیم رفت تو کما و دکترا ازش قطع امید کرده بودن! میگفتن بهتره هرچه زودتر دستگاه ها رو ازش جدا کنن و اگه خانوادش قبول کنن اعضای بدنشو به بیمارای دیگه پیوند بزنن! هیچوقت یادش نمیرفت وقتی موژان که ساکت و آروم بود مثل دیوونه ها داد و بیداد توی راهروی بیمارستان راه انداخته بود و داد زده بود: میکشمتون! به خداوندیه خدا میکشمتون اگه اون دستگاه ها رو از عزیز ترین خواهرم جدا کنین ، مهم نیست بعدش برای خودم چی بشه ولی به خدا میکشمتون! آتنا زنده س نفس میکشه ، آتنای من ، آتنای ما زنده اس! هیچی نشده! به خدا هیچی نشده! فقط مینا یه مدت رفته سفر زود بر می گرده به خدا! چرا حرفمو باور نمیکنید؟ مگه من دروغ میگم؟
آذین و ژینا هم تلاش کرده بودن که آرومش کنن و یه پرستار آمپول بیهوشی به موژان زده بود تا بخوابه!
تنها کسی که از اون ماجرا سر پا موند الناز بود و بعد اون ژینا! اون دوتا شده بودن تکیه گاه بقیه!
romangram.com | @romangram_com