#اس_ام_اس_پارت_215

دستمو عصبی توی موهام فرو کردم!

لعنتی لعنتی ... هیچکدوم از اینا نیست! من عاشق ظاهرت نشدم! من عاشق اون ظاهر خوشگلت نشدم! عاشق اون ذات پر از شیطنتت شدم! عاشق اون سوتی هایی که با خنگی میدی! عاشق این که اونقدر گیج بودی که حتی شک نکردی شاید من همون دوست ناشناس باشم!

صدای قدم هایی رو شنیدم! سریع صندلی واژگون شده رو سر جاش برگردوندم و رفتم توی اتاقم و در رو بستم!

دلم میخواست الان میرفتم پایین و اون همه حرصی که از دیر کردنش داشتم رو سرش خالی کنم! سر این که چرا بازم دیر کرده؟ چرا منه معتاد به خودش رو بی مواد گذاشته؟

کجا خونده بودم که " در زندگی یک مرد مخدری به نام زن وجود دارد ، نبودنش ، دوریش ، خماری می آورد! آب میکند اُبُهت مرد را! "

این منم! من بیچاره که به خاطر چندساعت نبودنش به این روز افتادم؟

تکیه دادم به دیوار کنار در! صداش اومد! صدای ظریفش!

چشمامو بستم و سرمو چندبار به دیوار کوبیدم! داری چی کار میکنی آتنا؟ چرا من هرچی تلاش میکنم نسبت بهت سرد باشم نمیشه؟ چرا تو وجودت یه آهن ربا داری که منو به طرفت میکشه؟ که نمیشه جذبش نشد؟

صدای یه نفر دیگه هم میومد! اخمام تو هم رفت! گوشام و تموم حواسام تیز شد! قطعا اگه یه پسر میبود له و لورده ش میکردم ... ولی نه ... این صدای یه دختر بود!

نفس راحتی کشیدم ولی برای اولین بار تو طول زندگیم حس کنجکاوی م به کار افتاد! در اتاقم رو آروم باز کردم و رفتم روی پله ها تا به حرفاشون گوش بدم!

دانای کل ( منو میگه! دانای کل منظورش منم! از همه چیز خبر دارم! دقتون در بیاد! : دی ):

شروین روی پله ها وایساده بود و به حرفایی که بین آتنا و فرناز رد و بدل میشد گوش میداد!

فرناز با فضولی یا بهتره مودبانه شو بگم کنجکاوی ، داشت کل خونه رو تماشا میکرد و دلش میخواست از تموم نقاط این خونه سر در بیاره! خونه ی خوبی به نظرش میومد! دوست داشتنی بود!

آتنا تو دلش به این همه فضولیه فرناز خندید و رفت تا یه چیی براش بیاره! با خودش فکر کرد: فرناز شاید الان دیگه مثل قبلا ضد قهوه نباشه اما من میخوام به یاد قدیما چیز دیگه ای بخوریم پس شیرکاکائو درست میکنم!

بعد از درست کردن شیرکاکائو از آَشپزخونه بیرون رفت و لیوان شیرکاکائوی فرناز رو دستش داد!

فرناز نگاهی به شیرکاکائو ها انداخت و بعد نگاه خاص تر و تیز تری به آتنا انداخت اما آتنا بی خیال قلپی از شیرکاکائوش رو خورد! هرچند که از درون داشت میسوخت! نه به خاطر قهوه یا شیرکاکائو به خاطر این که از وقتی اومده بود خونه از شروین خبری نبود! ندیده بودتش! حدودا یه ربعی بود که برگشته بود! دلش نمیخواست قبول کنه که واقعا عشقش یک طرفه س اما این حرکت شروین تاییدی روی حرفاش بود! وقتی 20 دقیقه گذشت و شروین هنوز هم نیومده بود پیش خودش قبول کرد که عشقش یک طرفه س! بغض کرد! با خودش فکر کرد: شروین توروخدا بیا! بزار باور کنم برات مهمم! بزار باورکنم که فقط یه دوست عادی نیستم! بزار این بغض لعنتی بدون شکستن از بین بره! بزار اینطوری درمونده نشم! اینطوری از درون خورد نشم!

فرناز نگاهی به آتنا انداخت و بعد گفت: آتنا یه سوال بپرسم جوابمو میدی؟

آتنا گنگ نگاش کرد! حواسش پیش فرناز نبود! پیش دل خسته و شکسته ش بود!

فرناز یه بار دیگه سوالشو پرسید: آتنا؟ کجایی؟ میگم اگه ازت یه سوال بپرسم جوابمو میدی؟

باز آتنا گنگ نگاهش کرد!

بار سوم که فرناز پرسید به خودش و اومد و گفت: ها؟ ببخشید حواسم نبود! آره بپرس ولی هر سوالی رو جواب نمیدم!

فرناز نگاهی به عمق چشمای آتنا انداخت و وقتی اون چیزی رو که فکر میکرد دید گفت: عاشق کسی هستی؟


romangram.com | @romangram_com