#اس_ام_اس_پارت_213
خندیدم! ... تلخ!
فرناز: آره بخند! بخند! برای تو که راحته! چیه؟ چرا لالمونی گرفتی؟ اون زبونت که اندازه ی دیوار چین طول داشت! بگو ... بگو همون آتنایی! همون آتنایی بی شعور که حس لجبازی منو تحریک کرد که از یه سکوی دو متری بپرم و پام بشکنه! بگو همونی! بگو بی شعور! اصن چرا برگشتی؟ برگشتی؟ نه تو که اینجا نبودی یعنی من برگشتم؟ نه منم برنگشتم تو اتفاقی منو دیدی!
خندیدم باز! ... تلخ!
از خودم جداش کردم و با شیطنت گفتم: اگه دوس داری برگردم؟
اخماشو تو هم کرد و با جیغ گفت: تو غلط میکنی! غلط میکنی که به رفتن حتی فکر کنی!
تازه متوجه شدم در اثر جیغ جیغ کردنای فرناز جمعیت زیادی دورمون جمع شدن و با تعجب و چشمای گرد شده نگامون میکنن!
آروم با لبخند مرموزی گفتم: فرناز ...؟ یه کم آرومتر! بد نیست یه نگا به دور و ورت بندازی؟
فرناز که ساکت شد هیچ صدایی نموند! همه با تعجب و چشمای گرد نگامون میکردن!
یهو فرناز نیششو باز کرد و گفت: شرمنده! آخه خیلی وقت بود فارسی حرف نزده بودم! این الاغم که از یابو یابو تره که نیم ساعته بغل من اینطور فین فین میکنه! اصن...
یهو بین حرفش وایستاد! دیوونه داشت باهاشون فارسی حرف میزد!
خندیدم! این بار از ته دل!
به انگلیسی گفت:
sorry! i have to go! i will translate it for you later
( ببخشید! من باید برم! بعدا براتون ترجمه ش میکنم )
و دست منو کشید و دوید و از مجتمع خارج شد!
از مجتمع که بیرونم کشید تازه یاد خریدام افتادم که روی نیمکتِ توی مجتمع جا گذاشته بودم! با دستم زدم توی سر خودم و گفتم: خاک تو سرت آتنا! و به سرعت برگشتم توی مجتمعی که همه ی مردمش با چشمای گرد نگام میکردن! فرناز هم دنبالم! فکر میکرد دارم از دستش فرار می کنم و هی جیغ میزد و میگفت: کجا می ری بی شعور!
به نیمکتم که رسیدم ، همه ی خریدام سر جاشون بودن! پوووف!
خریدا رو برداشتم و و با فرنازی که هی جیغ جیغ میکرد از مجتمع بیرون رفتیم! منو برد سمت یه آذرا ی بادمجونی! وای که من چقدر آذرا دوست داشتم!
خندیدم و با شیطنت گفتم: نه مثل این که لندن بهت ساخته!
خندید و گفت: اینطور فکر نکن! بدبختی کشیدم تا اینو خریدم!
سوار ماشین شدم!
بعد این که کلی با فرناز تو سر و کول هم زدیم و دیوونه بازی در آوردیم و فرناز با بیشترین سرعتی که تو دسترسش بود رانندگی میکرد ، رفتیم تو یه کافی شاپ!
romangram.com | @romangram_com