#اس_ام_اس_پارت_212
یه سری خرید کردم! تی شرت ... کفش ...سندل ... شلوار ...
آخر سر هم بستنی خریدم و رو یه نیمکت توی اون مجتمع خریدی که رفته بودم نشستم!
خرید هامو گذاشته بودم کنارم و هندز فری هام تو گوشم بود! قاشقی از بستنی م رو توی دهنم گذاشتم!
ممم مزه ی کاکائوش تلخ بود و عالی! تنها خوراکیه تلخی که دوست داشتم همین بستنی شکلاتیه تلخ بود!
دختری رو به روم وایستاده بود و فاصله ش باهام زیاد بود ولی رو به روم بود! داشت با یه دختر دیگه حرف میزد!
موهای مشکی لخت ... چشمای قهوه ای روشن ... بینی کوچیک و لبای خوشگل و دخترونه ... مژه های زیاد ... وای خدا! بستنی از دستم افتاد!
نه نه نه نه ... این امکان نداشت ...
نه نه ... من باور نمیکنم ... نه این ... این فرناز نیست ...
چشمام آلبالو گیلاس چیده ...
نیشگونی از خودم گرفتم ... نه راست بود ... خواب نبودم ، همش راست بود! بی توجه به بستنی افتاده و خرید های کنار دستم با بیشترین سرعتم تو راه رفتن ، رفتم سمتش ...! صدای پاشنه ی کفشم کل مجتمع خرید رو گذاشته بود رو سرش!
رسیدم بهش! روشو کرده بود سمت ویترین و با دختره کناریش حرف میزد!
شونه اشو گرفتم و برگردوندمش سمت خودم! چشمام پر آب شد ...!
اخماش تو هم رفت و بی توجه گفت: hey! what are you doing! ?
اما به محض این که چشمش افتاد به چشمام کیسه های خرید افتاد از دستش!
دستشو گذاشت جلوی دهنش و با تموم توانش گفت: وای!
اشکام فرو ریختن! و چه خوب چشمام گریه کردن بلد بود! بعد از 7 سال ...!
دیگه نمیتونستم جلوی این که صدام نلرزه رو بگیرم و با همون لرزش گفتم: منم فرناز! آتنا ...! آتنای خل و دیوونه! همونی که همیشه شر بود و شیطون! همونی که جاش گذاشتی! همونی که بعد رفتنت حتی بقیه ی دخترای اکیپ نتونستن آرومم کنن!
چشماش غمگین شد . در کثری از ثانیه اشکاش فرو ریختن!
نگاهش روی تک تک اجزای صورتم پیچید و روی چشمام متوقف شد و آروم گفت: هنوزم می ترسم ازشون!
بین گریه خندیدم! سفت بغلم کرد! اونقدر سفت که چند قدم عقب رفتم!
صدای هق هقمون توی سالن مجتمع خرید پیچیده بود!
با جیغ و داد بین گریه میگفت: عوضی آشغال! تا حالا کجا بودی؟ کدوم گوری بودی؟ هم تو هم اون 12 تا خل که حتی بعد رفتنم سراغی ازم نگرفتید! میدونی چقدر دوست داشتم؟ میدونی؟ د حداقل بگو نمیدونی که مطمئن بشم هنوزم تو اون کله ی پوکت جای عقل ، کاه گذاشتن!
romangram.com | @romangram_com