#اس_ام_اس_پارت_211
برداشتمش! آتنا نوشته بودش!
جمله ی اول رو که خوندم چشمام 4تا شد! جان؟ شرک جان؟
خنده ای سر دادم! دختر آخرش تو با این شیطنات کار دستم میدی!
بقیه ی یادداشت رو خوندم!
به دست خطِ ریزه آتنا نگاه کردم و لبخندی روی لبام اومد! کل یادداشت با شیطنت مخلوط بود و من چقدر عاشق این شیطنت بودم!
تکیه امو دادم به دیوار و چشمامو بستم! من چقدر این دختر رو میخواستم؟ اصن قابل شمارش بود؟ نه نبود! نبود!
خدایا چرا منو عاشق دختری کردی که با تموم وجودم میخوامش اما اون منو نمی خواد!
من چطوری این عشقو بکشم؟ چطوری در برابر این همه شیطنت دوست داشتنی سرد باشم؟ خدایا خودت مواظب این دل باش! مدتیه مریضش کردی! مریضش کردی بدجوری!
نگاهی دیگه ای به یادداشت انداختم و پوزخندی زدم؟
"ازت ممنونم که حق دوستی رو به جا آوردی و نگرانم شدی! "
حق دوستی؟ واقعا فکر میکرد من از سر دوستی اون همه نگران شدم؟ اون همه سیگار کشیدم! هه!
خدیا این دلو به تو میسپارم! این عشقو قبل این که قوی تر بشه بکش!
آتنا:
بی هدف تو خیابونا راه میرفتم! به قصد خرید سوغاتی بیرون اومده بودم ولی حالا ... نه حوصله شو داشتم ... نه دلشو!
توی یادداشت نوشتم " حق دوستی "! چقدر دلم میخواست به جاش مینوشتم: حق عاشقی!
آه عمیقی کشیدم! احساس میکردم تموم سهم من از این دنیا همینه!
دلم گریه میخواست! از اونایی که دیشب کردم ... از اونایی که امروز صبح کردم!
پوزخندی زدم! شروین اونقدر تو قلب من جا داشت که حتی سد اشکامو شکسته بود!
سعی کردم احساساتم رو حداقل برای دو ساعت پس بزنم و به جاش یکم از دیدن خیابونای لندن و مردمش که در رفت و آمد بودن لذت ببرم!
شروع کردم به خرید کردن ... هرچند حوصله شو نداشتم ... هر چند دلشو نداشتم ... اما بهترین راه برای پرت کردن حواسم بود!
romangram.com | @romangram_com