#اس_ام_اس_پارت_210

چشمام پر شد! و پرده ای از اشک دیدم رو تار کرد!

اگه اصن دوسم نداشته باشه چی؟

اشکام بی محابا فرو ریختن!

خدایا! خدایا من دیگه تحمل این یکی رو ندارم! به خدا ندارم! مگه من چندسالمه؟ همش 22 سالمه؟ مگه چقدر از آشناییم با شروین میگذره؟ همش 2 ، 3 سال!

رو تخت نشستم!

هق هقم اوج گرفته بود! سعی داشتم صدای هق هقم خیلی بلند نشه که تا اتاق اون بره!

آروم که شدم تصمیم گرفتم برم بیرون! حداقل یه سری خرید کوچیک و سوغاتی برای دخترا بخرم! هرچند هنوز تا برگشتمون خیلی زوده!

یه تیپ سرمه ای و سفید زدم و از پله ها پایین رفتم!

این بار برای این که اتفاق دفعه ی قبل پیش نیاد ، یه کاغذ برداشتم تا براش یادداشتی بزارم!

" سلام ...

دستم از نوشتن ایستاد! الان من شروین رو چی خطاب کنم؟ آقا شروین؟ نه بابا خیلی زایه س! جناب شرک هم نمیتونم که!

لبخند پر شیطنتی روی لبام جا خوش کرد! ادامه دادم:

" سلام شرک جان! ... بابت دیشب عذر می خوام! درست نبود سرت داد بزنم! راستشو بخوای منم حالم خیلی خوب نبود! ازت ممنونم که حق دوستی رو به جا آوردی و نگرانم شدی! الان هم به خاطر این که اتفاق دفعه ی قبل تکرار نشه ، خواستم بهت خبر بدم! من دارم بیرون! میدونی که امروز کاری ندارم! امروز تموم صحنه ها از تو گرفته میشه! راستی این بار دیگه گوشیم خاموش نیست! کاری داشتی زنگ بزن! شماره ام رو داری دیگه؟ خودت سیم کارت رو خریدی! خدا سعدی شرک جان! P: : D "

با شیطنت دویدم بالا و کاغذ رو چسبوندم به در اتاقش و در زدم!

و سریع دویدم پایین و کفشامو پام کردم و از خونه زدم بیرون!

شروین:

داشتم تی شرتم رو عوض میکردم که در اتاقم رو زدن! یه لحظه قلبم وایستاد! چه کسی جز آتنا میتونست باشه؟

تی شرتم رو پوشیدم و در رو باز کردم و از جلوی در کنار رفتم و گفتم: بیا تو!

دیدم هیچ صدای قدمی نیومد واسه همین برگشتم ببینم چی شده که با هوا مواجه شدم! یا بهتره بگم گاز اکسیژن! نه شاید بگم آتنا چند دیقه پیش اینجا بود چون ... چون بوی عطرش هنوز کامل نرفته بود!

سرمو از اتاق بیرون کشیدم! نبودش ، پس با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و عطرش رو به داخل ریه هام فرستادم!

داری با من چی کار میکنی آتنا؟

آه عمیقی کشیدم و اومدم درو ببندم که با کاغذ روی در مواجه شدم!


romangram.com | @romangram_com