#اس_ام_اس_پارت_209

نه تنها از اون بلکه از خودمم خجالت میکشیدم!

نشستم رویِ یکی از صندلی های آشپزخونه! دیگه حتی نمیتونستم چیزی بخورم! حالم بد بود! خیلی بد بود!

با احساساتم درگیر بودم! نمیدونستم باید چی کار کنم؟ کجا برم؟ در حالی که امن ترین آغوش دنیا برای من ، تو این خونه بود ولی من حقش رو نداشتم!

توی افکارم درگیر بودم که وارد آشپزخونه شد!

سریع به خودم اومدم و مثلا خودمو مشغول نوشیدنِ چای ام کردم! بی توجه به من رفت سمت قهوه اش و شکر ریخت توش و از آشپزخونه خارج شد!

خدایا من چقدر بدبختم!

دل نباختم دل نباختم ببین به چه برجِ زهرماری باختم!

اون حس درون قلبم بهم نهیب زد: هی مواظب حرف زدنت باش!

اینو دیگه کجای دلم بزارم؟

صدای درونم باز صداش در اومد: نیازی نیست جایی بزاریش خودش جاش امنه!

بعد از خوردن چایی از آشپزخونه به اتاقم نقل مکان کردم!

پنجره رو باز کردم!

چه هوای دلگیری بود!

آه عمیقی کشیدم!

" وقتی حتی نمیدونم کجای این شهر گمیم؟ "

من شروین رو دوست دارم ولی اون چی؟

اونم داره؟

پس اگه نداره چرا دیشب اینقدر عصبانی شد؟ پس داره!

صدای درونم: فکر میکنی یه نگرانیه دوستانه دلیله عشقه؟ نه خانوم اون فقط از سر دوستی و همخونگی نگرانت شده بود!

اعتراض کردم: پس چرا اون همه سیگار کشیده بود؟

- نمیدونم ولی دلیل نمیشه به خاطر دیر کردن تو باشه! ممکنه خبر بدی بهش داده باشن! اصن شاید دیشب اینقدر حالش بد بوده باشه که سرِ دیر کردن تو خالی کرده باشه!

سرمو پایین انداختم! وجدانم راست میگفت! من حق نداشتم از نگرانیه دوستانه ی اون ، سواستفاده کنم!


romangram.com | @romangram_com