#اس_ام_اس_پارت_208
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم به خودم مسلط بشم!
از اتاق رفتم بیرون!
نگاهی به در بسته ی اتاق شروین انداختم!
بیدار شده؟ ... نشده؟ ...
شونه هامو بی خیال بالا انداختم! ولی واقعیت این بود که بی خیال نبودم! میخواستم ببینم حالش چطوره؟
از پله ها پایین رفتم! گشنمه م نبود اما باید یه چیزی میخوردم!
رفتم تو آشپزخونه مشغول ریختن یه لیوان چای شدم! از قهوه خیلی بهتر بود!
قاشق شکر رو برداشتم تا شکر بریزم تو چای ام که با صدای سلام کسی به خودم اومدم! ولی لحنش اونقدر سرد بود که باورم نمیشد شروین باشه! قاشق رو توی جا شکری رها کردم و به سرعت هر چه تمام تر برگشتم سمتی که صدا اومد!
خیلی خونسرد مشغول ریختن قهوه برای خودش شد!
تنم از سردی لحنش یخ بسته بود! ... چطور در عرض یه شب اینقدر سرد شده بود؟ ... اینقدر بی احساس؟
تازه به خودم اومدم و یادم افتاد جوابِ سلامشو ندادم!
خاک تو سرت آتنا با این سوتی دادنت!
آروم زیر لب گفتم: سلام!
اومد کنارم!
یه لحظه همزمان دستمون رفت سمت قاشق شکر و دستامون بهم اثابت کردن! سریع دستمو کشیدم عقب!
سنگینی نگاهش رو احساس کردم اما سرمو بلند نکردم نگاش کنم!
بعد از چند ثانیه که برای من به اندازه ی یه عمر گذشت قاشق رو رها کرد و عصبی بدون قهوه ش از آشپزخونه بیرون زد!
مگه من چی کار کرده بودم؟ ... یعنی اونقدر بد سرش داد زده بودم؟ ... آره بد داد زده بودی آتنا! بد!
بغض کردم! ... من چطور تونسته بودم سر شروین داد بزنم؟ به چه حقی؟ به حق روندش از خودم؟ یا به حق احساساتم!
بدنم داغ شده بود از برخورد دستم با دستش! هر کاری هم که میکردم کم نمیشد!
دست و صورتمو با آب سرد که چه عرض کنم ، آب یخ شستم بلکم کمی از این التهاب من کم بشه!
از شروین خجالت میکشیدم! از این که سرش به ناحق داد زده بودم!
romangram.com | @romangram_com